مي گفت:"تو زيادي مته به خشخاش مي گذاري.لزومي ندارد اين همه از خود سوال كني كه اصلا چرا اين كار را انجام دهم؟! يا چرا اين را بخوانم يا چرا اون ... . من لذت مي برم و اصلا هم دنبال حل كردن سوالاتم در انجام فلان كار يا فلان كتاب نيستم." به عبارتي دوستمان قائل بود:"من هستم چون مي خواهم لذت ببرم." و نه حتي لذت مي برم كه "مي خواهم لذت ببرم!"و بين خواستن تا رسيدن فرسنگ ها راه است.
اينكه اساسا لذت همان احساس لحظه اي ست و بساطت لحظه اي يا نه! "جاي" سوال است. مفاهيم در ذهن ما ماحصل تجربيات و احساس هاي حضوري ست و مادامي كه تجربه اي نباشد مفهومي نيست. لذت هم مفهومي دارد و مصداقي. شايد به "گمانمان" آن احساسي كه در "لحظه"اي به ما دست مي دهد مصداق لذت باشد و با تكرار آن احساس مفهوم لذت در ما شكل بگيرد "و" چون باور كرده ايم كه لذت است،جواز انجام كارمان شود؛ اما مسئله زماني بغرنج مي شود كه جايي، مصداق لذت را روشن كرده باشند و وراي آن را لذت ندانند. و بغرنج تر زماني كه آن "جا" دين باشد. و حتي اگر هم اطمينان و يقين نباشد احتمال هم مسائل را به هم مي ريزد. و اهميت دادن به احتمالات زماني رو مي زند و بزرگ جلوه مي دهد كه ساخت انسان و هستي و كار او در اين هستي مشخص شود. آنگاه حتي كوچكترين احتمال كه باعث خلل در كار او شود رنگ منفي به خود خواهد گرفت و ديگر لذت چه معنا مي دهد كه هستي من و بود من و كار من و خلاصه "من" نمي توانم كارم را حواله دهم به يك احساس آني و نه حتي آني كه پايدار، و بگويم من دنبال حل سوالاتم در لابلاي كارهايم نيستم و مي خواهم لذت برم.
باشد، لذت ببر اما همين لذت تو در بستر حيات تو مطرح است و تو زنده اي چون مي خواهي لذت بري؛ اما چرا مي خواهي لذت ببري؟!
آخر تو مجبور به لذت بردن نيستي كه تو مختاري و آزاد و مي تواني لذت نبري. اينكه تو مي خواهي لذت ببري معلوم است كه تو راه لذت را "انتخاب" كرده اي و انتخاب يعني شناخت و سنجش. تو چيزي را انتخاب مي كني كه آن را شناخته اي و با چيزهاي ديگر سنجيده اي و خلاصه به اين جمع بندي رسيده اي كه فلان چيز لذت بخش ترين است، و بعد انتخابش كرده اي. همين جاست كه براي قضاوت و سنجش و "ترين" را مشخص كردن تو معيار ميخواهي و مبنايي ترين معيار تو خود تو هستي. اينكه چه چيزي لذت بيشتري براي تو مي آفريند و چه چيزي لذت پايدار و كيفي بيشتر. و تو ناچاري خود را بشناسي و لذت را بكاوي؛ لذتي كه بيشترين هماهنگي با تو را دارد. لذتي كه همه وجود تو را به عنوان يك وجود يكپارچه، از سر و كردن و پا و دست و... تا فكر و احساس و ترس و ... همه همه را زير پوشش داشته باشد و نه لذتي كه سر را بياسايد و شكم را كرسنه بگذارد. و يا فكر را قلقلك دهد و دل را زير انواع و اقسام تهمت ها و ... له كند. و يا احساسي كه هجومي احمقانه بياورد و مجالي براي حتي يك اظهارنظر خشك و خالي نگذارد.
در يك لذت بردن تو اين همه مسئله خوابيده و تويي كه راهي بي نهايت در پيش داري و همه اين از قدر تو و تركيب تو، تركيبي از فكر و عقل و احساس و ترس و هيجان و بيچارگي و تنهايي و ... "فهميده مي شود" نمي تواني چشم بپوشي و بگويي من مي خواهم لذت ببرم.
بالأخره روزي در هجوم سوالات قرار خواهی گرفت و آنروز يا خواهي شكست و حقير در برابر سوالات و يا از قبل برنامه اي و روشي براي آنها خواهي داشت و تو سوالات را محاصره مي كني.