تبليغاتX
صراط - نقطه شروع همیشگی تفکر کجاست؟!
جستارهایی در سیر فکری و عملی انسان

      براي كساني كه نوشتن هميشه يكي از دغدغه هاي اصلي شان بوده، داشتن فكري هميشه جوال و پويا آرماني ست. آرماني نه به معناي غايتي آنقدر دور و دست نيافتني كه فقط به كار پزهاي جهاني بخورد! بلكه آرماني دم دستي و اساسا غايتي اساسي و مهم.

   «فكر» به عنوان دستاورد «تفكر»،«چيزي»ست كه در اين روزگار تبديل به كالايي بس ناياب شده و همين نايابي شايد يكي از ضرورت هاي حياتي براي تفكر مستقل از قيل و قال ها و معطوف به دنياي درون به عنوان مبدا همه چيز باشد. منظور بنده از دتياي درون نه ساحت ايدئاليسم كه منكر اساسا حقيقت خارجي ست، بلكه تفكر در فضاي ضرورت هاييست كه تمام وجود ما و هستي ما را شامل مي شوند و سرچشمه اش هم دقيقا «ساخت» و «تركيب» ساحت انساني ماست. ساخت و تركيبي كه دامنه اش از نمود ساده ترين نيازهاي ما تا پيچيده ترين آنها و تا اميال و ترس ها و شادي ها و غم ها و غايت ها گسترده شده است.و خلاصه هرآنچه «در ساحت درون ما تاثير از دنياي خارج از ما» و «كشش ها و ضرورت هاي درون ما»ست و اين تاثيرات و كشش ها را درك مي كنيم و درك ما از آنها نه دركي باواسطه و حصولي كه دركي حضوري و اشتباه ناپذير است.

   منظور بنده از درك حضوري، همان معنايي ست كه حكماي اسلامي در تقسيم بندي بنيادين ادركات انساني آن را در مقابل ادراك حصولي يا باواسطه قرار داده اند و اساسا خود ايشان كاشف اين نوع از ادراكات بوده اند. ادراكي بي واسطه از معلوم كه در آن ساحت هيچگونه زمينه «شك و ريب» مطرح نيست و علت هم اتحادي ست كه بين عالم و علم و معلوم برقرار شده و اين اتحاد ذاتي ديگر جايي براي خطا باقي نگذاشته است. ادراك حضوري بدين معنا يعني حضور خود معلوم با تمام هستي اش نزد عالم و توجه نفس بدون هيچ واسطه اي به اين معلوم و آنچه ادراك ناميده مي شود در اين مرحله همان ادراك حضور اين سنخ از معلومات است. و به عنوان مصداقي روشن از اين سنخ ادراك، مي توان ادراك نفس از خود و از شؤون خود را مثال زد. ادراك نفس از تفكر خود كه اساس فلسفه دكارت است و ادراكي كه كانت از وجدان يا همان عقل عملي دارد و به عبارت دقيقتر احكام بسيط عقل عملي كه فارق از قالب قضاياست(در قالب جزم هايي كه عاملش عقل عملي ست)، همگي از سنخ همين ادراكات است و همه از سنخ ادراكي كه نفس از خود دارد و از شؤون خود.

   اين نوع تفكر، حاصلش عمق بخشيدن به درك از خود است و نتيجه طبيعي و فوري اش تعمق يافتن خود.

   اما با اين همه «نفس تعمق يافتن» نمي تواند توان و انگيزه و گرايش به اين نوع از تفكر را فراهم كند. و نه صرفا يه سوي اين نوع تفكر كه به سوي هر نوع ديگري از اقسام تفكر. نفس تفكر از اساس نيازمند ترجيح است. منظورم اين است كه در كنار تمام فعاليت هايي كه انسان دارد، و همگي را مي شود در قالب چيزي به نام «زندگي» ريخت، ترجيح دادن و تفوق دادن يك ساحت و فعاليت نسبت به ساير آنها، آنهم از سوي موجودي به نام «انسان» با تركيب پيچيده اي كه به لحاظ نيازها و توان مندي هايش دارد، آسان نيست بلكه همان گستره وسيع نيازها و ضرورت هايش كه از بخش وسيعي از آنها هم از اساس بي اطلاع است، نمي گذارند او به شان خاصي از اين تركيب را بر شؤون ديگر برتري دهد و عنان آنها را بدان بسپارد. شايد اين برآيند نيروها و كشش ها در او كه به سمت رهايي از ديكتاتوري تفكر ميل دارد! همان تعبير ديني نفس اماره باشد.

   به هر حال تفكر براي آنكه بار بياورد و در خدمت انسان دربيايد به ترجيح بر ساير شؤون نيازمند است و همين نياز ذاتي تفكر كه اجازه شراكت در بهره برداري از نفس را نمي دهد، باعث شده تا شأن تفكر در انساني كه در گير و دار ساير شؤونش «هنوز» مانده، در مهجوريتي فاجعه بار بيافتد و آنجا كه تفكر خود را جز به «حداقلي» نمي نمايد فكري وجود ندارد.

   با تمام اين اوصاف، هنوز براي تفكر و اساس نيازمان به فكر(دستاورد تفكر) دليلي كه حقيقتا رجحان تفكر را بر ساير شؤون انسان مشخص كند ارائه نكرده ايم.

   تفكر مهم است چون حيات ما و نه حيات كه موجوديت ما و هستي ما بدان بسته است. اساسا ما تا زماني «هستي»م كه تفكر داريم و متفكر. البته معناي هستي در اينجا نه آن معناي وجود داشتن در نفس الأمر كه معنايي اخص از آن است. منظور بنده از هستي و وجود در اينجا توجه به بعد وجودي و ادراك وجود خودمان است. ما هستيم چون تفكر داريم و چون مي دانيم كه هستيم. اين بزرگترين دليل و شايد با قابليت ترين دليلي ست كه مي توان براي سوق دادن خود به تفكر به دست داد. هستي و بودن ما در گروي تفكر است.

   و «آغاز» اين تفكر و تداوم هستي مان در گروي بودن چيزي ست كه بايد بدان فكر كرد و البته از جايي شروع مي شود.اين شروع قطعا با «سؤال اساسي و درست» است. و باز اينجا هم نه هر سؤالي شأنيت دارد كه آغازگر تفكر باشد كه آن سؤالي اولويت دارد كه در پي خلأ ناشي از عدم آگاهي به خودمان در ما شكل گرفته و ما را به چالش كشيده است. يعني پرسش يا پرسش هايي از خود براي شروع تفكر در خود و راجع به خود. و باز اين سؤال نه منشاي خارجي كه دقيقا و اساسا ناشي از خود تركيب وجود ما و نحوه تقدير و تركيب ماست.

   شروع تفكر از سؤال است و نه هر سؤالي كه براي تفكر آنچه بيش از هرچيزي مهم است و نه صرفا براي تفكر كه براي خود ما و هستي ما و تداوم بودنمان، نفس ما با همه موجوديتش مهم است. يعني تركيب انسان.

  البته هركسي هم نمي تواند با صرف توجه به اين سنخ سؤالات، يعني سؤالاتي با محوريت خود و درك حضوري از خود به دستاورد تفكر نائل آيد كه منظور بنده از سوال صرف توجه به «الفاظي كه ذاتا متصف به صدق و كذب نيستند»(قضاياي انشائي)، نيست! بلكه منظور آن حالت و احساس حضوري ناشي از برخورد با نفس و شؤون آن است كه در پي عمق بخشيدن و هرچه روشن تر كردن حقيقت ادراك از نفس است. با اين توضيح سوال مي شود دغدغه اي كه با ما درهم پيچيده مي شود و به راحتي رهايمان نمي كند و خواب شب را از ما مي ربايد و خوردن و آسايش را بر ما سخت مي كند و تا زماني كه اين ابهام و كم فروغي ادراك حضوري با ماست، راحتمان نمي گذارد. منظور بنده از سوال چنين حالتي كه باز به ادراك حضوري قابل درك است.

   شروع تفكر چنين احساسي ست و با داشتن چنين ديد و نگرشي به مقوله تفكر ديگر جايي براي پز دادن و ادعاهاي روشن فكر مآبانه نمي ماند كه تفكر از اساس تبديل به دغدغه اي اصيل و دردي سوزناك و در عين حال حياتي شده كه بودنمان و تداوم اين بودن در گروي داشتن و تازه كردن اين درد است.

   نکته مهم در آخر این مطلب این است که حتی اگر بارها و بارها هم دست به تفکر بزنیم، برای نوبت دیگری از تفکر بازهم نیاز به این دید و نگرش و تجدید دغدغه خواهیم داشت چراکه روش و اساس کار تفکر اینگونه است که باید دائما در معرض سوال قرار گیرد تا بار دهد لذا نقطه شروع همیشگی تفکر برخورد با سوال است.


امیر المومنین (ع): کفی بالمرء جهلا أن لایعرف قدره.{نهج البلاغه صبحی صالح-خ ۱۶}

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 مرداد1387ساعت 16:43  توسط ح.ص  |