... مىگفت: «در يكى از روزها كه با هم به سمت شيخان مىآمديم، در حالى كه دكمههاى قبايش باز و سينهاش پيدا و گوشهى عبايش در دست بود، ايستاد و گفت: بابا! -و همين تكيه كلامش بود- كسى كه در مقام اطاعت باشد، در همين دنيا هم از تهمتها آزاد مىشود و همانها كه متهمش مىكردند «اَلآنَ حَصْحَصَ الْحَقّ» مىگويند. بعد اين جمله را گفت كه تمام وجودم را گرفت، در حالى كه چشمهايش از اشك پر شده بود، خنديد كه؛ بابا! مردم زيادند و پر توقع و خدا يكى است و سريع الرضا. پس تو او را راضى كن، ديگران چيزى نيستند و سپس اين آيه را خواند: «ءَ اَرْبابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ اَمِ اللَّهُ الْواحِدُ الْقَهّارُ.»(يوسف، 39)