علم؛ فلسفه؛ عرفان؛ هنر؛ دين.
در اين بين بر سر رابطه اين ها با هم از سوي متفكرين مختلف اظهار نظرهايي صورت گرفته كه بعضا با يكديگر متفاوت و حتي متناقضند.
مثلا درگيري بين حوزه علم و دين، كه شاخص ترين مصداق اين مقوله اند.
اما، در مورد ارتباط بين اين حوزه ها، دو نظر كلي وجود دارد.
عدم ربط طولي و در عرض هم بودن اين حوزه ها. به تعبير ديگر، اين حوزه ها از اساس با يكديگر ارتباطي ندارند. مثلا بين علم و دين هيچ ارتباطي نيست، و اين دو نبايد به حيطه يكديگر وارد شوند و به مسائلي بپردازند كه در حيطه ديگري است.
خلاصه بعد ازمدت ها به فضاي «نشر مجازي» بازگشتم.
علت اين همه مدت نبودن خيلي مهم نيست، اساسا چون براي خودم زياد مهم نيست، مسلما براي بقيه هم مهم نيست. لذا با شرح آن خيلي قلم فرسايي نمي كنم و نه حوصله خودم را و نه حوصله خواننده را سر نمي برم.
اما اينكه چرا دوباره مي نويسم، شايد به دليل اينكه يكي از دوستان محل تحصيل جديدمان از بنده پرسيد شما وبلاگ داريد؟! بنده هم گفتم بله ولي مدتي است نمي نويسم. آدرس وبلاگ را گرفت، و تا همين ساعت(2:13ب ظ) هيچ قصدي براي نوشتن مطلب نداشتم! اما ديدم بد نيست مطلبكي بنويسم.
موضوعش هم همين طوري اتفاقي به ذهنم زد.
با هيچ قصد قبلي مبني بر هيچ موضوعي، مي خواهم از فضاي امروز حوزه ها بنويسم.
حوزه هاي علميه اي كه داعيه نشر فرهنگ و «معارف» اهل بيت پيامبر اسلام(ص) را دارند.
نه فقط در ايران، كه در كل جهان امروز(!!!)(زياد از اين علامت تعجب ها، تعجب نكنيد!)
البته در ادعاي بالا قطعا نشر فرهنگ نبوي هم خوابيده است، اما خوب محصول آخر كار و خروجي آخر كار اين حوزه ها، صرفا(همراه با مسامحه اي در حد تيم ملي!) مي شود فقه الاحكام!
خيلي حوصله آسيب شناسي حوزه ها را ندارم، چون نه فايده اي دارد براي خودم و دوستان طلبه ام، و نه گوش كسي به اين حرف هاي صدتا يه غاز امثال بنده بده كار است، و علت اين عدم بده كاري هم تحصيلات پايين فقهي ماست! و نه سطح شعور و آگاهي ما.
حقيقت امروز جامعه ما فقر تربيت است. فقري جدي كه نتيجه آن به همه عرصه هاي زندگي تك تك افراد جامعه ما تسري پيدا كرده و مي كند.
از انسان هايي كه هنوز متولد نشده اند! تا انسان هايي كه همين لحظه ها به ديار باقي مي شتابند، همگي محكوم نبود يك نظام تربيتي جامع و كامل و مستند هستند، كه البته چوب آن را نه آنها، كه همه ما مي خوريم!
و حوزه هاي علميه ما چه مي كنند؟
هركاري جز دلسوزي كلان براي اين اوضاع شلغم شوربا!
امروز در كشور چه كسي و چه قشري عهده دار سامان دادن به اوضاع مغشوش ذهني و روحي و زندگي مردم است؟
اولين گزينه و تنها گزينه و «فعال ترين» گزينه، روان شناسان هستند. از هر مكتبي كه مي خواهند باشند، مهم نيست، آخر كار تمام نظرات و تمام مشورت ها، چه در سطوح پايين چه در سطوح كلان به نظرات مبارك و ارزشمند آنها بازگشت دارد.
چه كسي سياست هاي كلي آموزشي و تربيتي را تنظيم مي كند؟
تحصيل كردگان رشته فخيم روان شناسي و رشته هاي مربوط به آن(علوم تربيتي و ...)
چه كسي مشكلات رفتاري و رواني مردم از همه جا بي خبر را تحليل مي كند، مشاوره مي دهد و راه حل كاربردي و همه فهم ارائه مي كند؟
مشاورين روان شناس در همه سطوح(خردسالان، نوجوانان و ...)
چه كسي راهنماي ازدواج جوانان است؟
روان شناسان، و شيوخي كه آنها هم روان شناسي خوانده اند!
حتي امثال حضرات نقويان و پناهي و ... حرفي براي گفتن دارند، به گرد پاي دكتر افروز هم نمي رسند كه براي نوشتن يك كتاب 100 صفحه اي بالاي هزار زوج مشاوره ازدواج داده است! كه اگر آقايان حرف درست حسابي و به درد بخوري براي گفتن داشتند، شبكه قرآن سيما، براي مباحث ازدواج آنها را دعوت مي كرد. نه اينكه جناب مستطاب دكتر افروز را دعوت كنند و برنامه اي روتين را در اختيار ايشان قرار دهد!
شخصي كه ريش خط گرفته و مرتبي دارد و يقه شيخي و بسم الله هم حتي مي گويد و كلي هم دغدغه دين دارد، اما آخر كار و نه! اول كار مشاوره اش تماما مبتني بر روان شناسي اومانيستي مبتني بر غير متافيزيك و بنيادهاي غير ديني است.
يكي هم مثل حجة الاسلام بهمدي يا دهنوي يا هرچه پيدا مي شود و مي گويد انسان، انسان است و فرقي نمي كند كه مثلا «خواهر» باربارا دي.آنجلس و يا دكتر جان گري از آن حرف بزنند و يا ما در اين ور عالم! روان شناسي كه ديگر اسلامي و غير اسلامي ندارد، همه ما از يك حقيقت برخورداريم. لذا وقتي خواهر باربارا مي گويد خانم عزيز با شوهرت اينگونه باش! ما هم همان را مي گوييم! آخر سر هم روايتي مي خواند و بحث را مثلا مستند مي كند.
واقع امر اين است كه وضعيت از قمر در عقرب هم گذشته و وقتي به آش دست پخت همه اقشار مثلا علمي جامعه نگاهي مي اندازيم، اولين چيزي كه به سراغت مي آيد، سرگيجه است و بعد هم تهوع!
تهوع از التقاط ها و سطحي نگري ها و خود برتر بيني هايي كه هم در حوزويان لنگه ندارد و هم در دانشگاهي هايمان.
حوزوي ها گمان مي كنند با فقه و اصولشان ديگر چشم همه نيازمندي هاي بشر، از ابتدا تا انتهاي عالم را در آورده اند و اگر هر نيازي هم با فقه برطرف نمي شود، بايد در نياز بودن آن شك كرد و آن را محصول القائات شيطان دانست و يا نفس خبيث انساني و مي گوييم همه چيز را فقه حل كرده است. منتهي وقتي به فقه رجوع مي كني مي بيني همه اش بكن نكن است بدون بيان هيچ گونه زمينه اي.
صحبت بر سر پايين آوردن جايگاه فقه نيست كه بر سر سوال از جايگاه فقه است و متاسفانه هنوز كه هنوز است نگاه از دريچه محدود فقه به همه اركان زندگي انسان و تحليل فقهي كردن و اصولي كردن از همه چيز ر لوحه همه تلاش هاي حوزويان ماست.
دانشگاهي هايمان هم از آن طرف بام افتاده اند و گويي همه چيز در لابراتوار است و در تحقيقات ميداني علوم انساني و تا خاك كف كتابخانه نخوري و به جمع بندي آراي هزار و يك الدنگ! نرسي حرف زيادي نبايد بزني!
اين است كه هرچه زور مي زنند وضعيت موجود را اصلاح كنند، چشم و چال آن را هم به فنا مي دهند.
حوزه امروز، شده دستگاهي كه لمعه دان و رسائل دان و مكاسب دان و كفايه دان و هزار يك دان ديگر مي دهد بيرون.
نه انسان شناس، نه فقيه دين، نه دلسوز، نه آدم ساز، و نه حتي حرف دل مردم گوش كن!
همه چيز در فقه خلاصه مي شود و اصول.
احكام و كلام تنها راه حل مشكلات هستند.
مي گويند براي مردم خدا را ثابت كن، معاد را ثابت كن، نبوت هم كه ديگر قطعي است. مي ماند امامت؛ يك كار كلامي نقلي بر روي منابع اهل سنت انجام دهيد و حقانيت علي را از منابع اهل سنت در آوريد، آنگاه مي بينيد مردم به احكام رو مي آورند. نمازشان درست مي شود و زكات را به موقع مي دهند و خمس را هم هم! حج و امر به معروف و نهي از منكر و حجاب خانم ها هم خوب مي شود و خلاصه ايران مي شود گلستان!
زيارت عاشوراي هر هفته در همه جا درست مي شود و آمار دعاي كميل هر هفته ركورد جديد مي زند و ديگ هاي شله و نذري در سطح ايران بالا مي رود و ما مي شويم الگوي زندگي ديني در جهان. مردم جهان احمقند كه چسبيده اند به زندگي دنيا! دنياي زودگذر پست كثيف! آقا جان آخرت اصيل است!
تمام زور امروز حوزه انتقال كلام است و احكام.
همه وقت طلبه صرف ظرايف كلام شيخ «اعظم» انصاري و فهم عبارات كفاية كه «كاف لشيعتنا»يش مي خوانند مي شود.
و فهم كلام شهيدين!
بقيه اش طلبتان!
آنچنان مي گويند «شيخ اعظم» كه طلبه بيچاره در يك حالت رواني حقيرانه مي رود و با خود مي گويد عجب! معلوم است چرا نمي فهمم، چون كلام كلام شيخ اعظم است! طبيعي ست كلام بايد اعظم باشد و حالا حالاها مثل ... توي آن گير كنم و بيرون نيايم!
حرف هاي بنده اساسا ربطي به كتب متداول ندارد و به هيچ وجه نمي خواهم ارزش و جايگاه والاي اين كتب را زير سوال ببرم كه حرف بنده بر سر روحيه خموده و عقب افتاده و شخصيت خرد كن حوزه است.
مگر من طلبه امروزي چه چيز از شيخ اعظم يا هر عالم صد سال قبل و يا پيشتر كم دارم؟!
آيا خنگم؟! حافظه ام مشكل دارد؟! امكاناتم كمتر است؟! فهمم عميق تر نيست؟! ...
خير؛ بنده طلبه نوعي امروز حوزه هم هوشم، هم امكاناتم و هم فهمم از شيخ اعظم كه چه عرض كنم، از مجموعه تمام علماي صد سال قبل بيشتر است.
اما چرا نتيجه اي نمي بينيم. سي سال است تمام شرايط براي بروز يك رنسانس اسلامي به معناي واقعي كلمه كه تمام جهان را تكان دهد گذشته، هيچ نتيجه چشم گيري حتي در يطح ملي نمي بينيم!
با تمام غناي منابعي كه در اختيار ماست(حوزه) امروز حتي عرضه استخراج يك مدل مديريتي براي اداره يك اداره شهري را نداريم!
آنوقت ادعاي مديريت جهانمان و نشر معارف در سطح جهانمان گوش فلك را كر كرده است.
چرا؟! چون گمان مي كنيم فقه همه مشكلات امروز دنيا را حل مي كند.
البته اي كاش خودمان هم در همين حد باورمان مي شد كه وقتي پاي عمل پيش مي آيد ... .
آن هم چه فقهي؟! فقه مبتني بر اجزاء و رفع مشغوليت از ذمه و فرار از عقاب. و نه فقهي كه روابط را تنظيم كند.
نگاه امروز به فقه، نه نگاه به يك نظام تنظيم روابط و حل بحران و سلوك فردي و اجتماعي كه نگاه به يك مجموعه اعمال كه انجام آنها باعث اجزاء و رفع ذمه از عقوبت است.
هرچند ادعاي فقهاء در جهت نگاه اول است اما وقتي به متون فقهي موجود مراجعه مي كنيد، جابجاي اين متون احتياط است و احتياط؛
در اين شرايط كه به زور فقه را در حلقوم طلبه مي ريزند، فقهي كه هيچ دردي از مشكلات فردي و خانوادگي و روحي و اجتماعي او راحل نمي كند، بعد از ده سال تحصيل، با انواع و اقسام مشكلات رواني و روحي مواجه است و طلبه از همه جا بي خبري كه تا امروز روزي نزديك به ده ساعت در مدرسه تقريبا حبس بوده، ازدواج هم كرده و تمام دانستني او از زن! احكام زنان است كه در فقه خوانده و اگر تازه كلي خارج از برنامه كار كرده باشد احاديث پراكنده اي كه خودش هم از آخر ارتباط بين آنها با مشكلات امروزش را نفهميده. اين مي شود كه وقتي به خانه خود مي رود، همسرش را افسرده مي كند و مشكلات پشت مشكلات.
خدا به او عنايت فرزند هم مي كند و مشكلات حضرت حجة الاسلام مي شود چند برابر.
روز به روز فاصله تحصيلات او با مشكلات و مسائل روزش بيشتر مي شود و آخر سر مي دانيد چه مي شود؟!
بنده مي گويم. استاد حوزه مي شود آن هم با چه ظرفيت فكري و روحي؟!كه وقتي يك آبدارچي به او مي گويد:«حاج آقا! چند لحظه بور اون طرف مي خوام اينجا رو تميز كنم» مي شورد كه تو مگر نمي داني من چه كسي هستم؟! من فلسفه مي دانم، من فقه مي دانم، اصلا تو كه هستي؟! شك هاي واجب نمازت را بگو ببينم!!!
اساسا اين همه قلم فرسايي چرا؟
خروجي هاي امروز حوزه را ببينيد.
به آنها ليستي از مشكلات امروز جامعه و دنيا را بدهيد و بخواهيد راه حلي براي آنها با تكيه بر متون ديني ارائه كنند.
بعد بياييد ببنيد چقدر توانسته اند راه حل كاربردي و مستند و اجرايي و از همه مهم تر داراي قابليت رقابت با نظرات معارض ارائه دهند.
بنده اساسا اميد ندارم حتي يك مقاله 50 صفحه اي ارائه دهند كه مثلا مشكل پفك و چيپس را در حتي يك شهر كوچك حل كنند.
مشكل كجاست نمي دانم، اما اين واقعيت حاكي از مشكلي است.
مشكل خطرناك و جدي.
مشكل امروز ما نبود علوم انساني است.
و از همه مهم تر نبود يك نظام تربيتي و روان شناسي تماما مبتني بر دين.