دیشب در مراسم استقبال از اسرای آزاد شده بوسیله مقاومت اسلامی لبنان "حزب الله" که با حضور تعداد بسیار زیادی از مردم لبنان در ضاحیه برگزار شد، آنچه بیش از همه جلب توجه می کرد پوسترها و تراک هایی بود که روی آنها عکسی از سید حسن نصرالله دبیر کل جنبش مقاومت اسلامی به همراه نوشته ای چاپ شده بود. نوشته از این قرار بود:" وعدت فصدقت "(وعده داد و به وعده اش عمل کرد).
سید حسن نصرالله به گواهی رسانه های داخلی صهیونیستی جزو تاپ تن(!)(Top 10's) راستگویان عالم به حساب می آید و اگر این عمل به وعده های خودش را، یا بهتر بگوییم پیش بینی های درست از آب در آمده او را با فرض صحیح رسانه های صهیونیستی، کنار هم بگذاریم، نتیجه می شود:" آغاز نابودی تشکیلاتی به نام اسرائیل بسیار نزدیک است. "
در پایان جنگ سی و سه روزه ارتش رژیم صهیونیستی با حزب الله لبنان، عمده ترین تحلیل و یا واکاوی که در مورد شکست نظامی و سیاسی اسرائیل (همان تشکیلات رژیم صهیونیستی!!!) از دو طرف درگیر و خارج درگیری شد، آغاز روند فروپاشی برای خارجی های منطقه خاور میانه بود. یعنی دولت اسرائیل و حامیان منطقه ای و غیر منطقه ای آن.
و باز طبق همان قیاس بالای خودمان: سید حسن نصرالله راستگوست و تا به حال هرآنچه گفته و نگفته یا به آن عمل کرده و یا عملی شده، اسرائیل براساس پیش بینی یکی از بنیان گذارانش بعد از اولین شکست زمینی خود شکست و فروپاشی اش حتمی می شود، سید حسن نصرالله تاکید کرده است: اسرائیلی که در منطقه دارای سلاح هسته ای است والله هی اوهن من بیت العنکبوت!(به خدا قسم که از تار عنکبوت سست بنیادتر است.)
شکست اسرائیل شده است ترجیع بند تمامی تحلیل هایی که این روزها از منطقه خاور میانه مخابره می شود و ایضا پیش بینی های شکست های بعدی.
پیروزی ملت لبنان را و به خصوص مجاهدین حزب الله لبنان را بر خود(!) تبریک می گویم.
پ.ن:
این مطلب یک پیش بینی علمی مطرح در علوم استراتژیک(!!!) و یا علوم سیاسی و یا هر شاخه دیگری از علوم نیست! پس زیاد دنبال نقد آن نباشید! این مطلب از جنس همان "وعدت فصدقت" هاست!
-نیمه منطقی-فلسفی ذهنم(با عرض اجازه از رضا امیرخانی!!!) درگیر تحلیل ترکیب پارادوکسیکال "علوم سیاسی" شده که نیمه دیگر ذهنم که نمی دانم دقیقا چه جانوری ست! می گوید:"بخواب بابا!(البته مخاطبش همان نیمه منطقی-فلسفی ذهنم است!)" چراکه "علم" با آن اوصافی که در معرفت شناسی و فلسفه علم آز آن شده(اگر مدلول لفظ علم را همان مدلول لفظ science بگيريم) اساسا نمي تواند موصوف به "سياسي" شود! حالا طبق معمول اين موقعيت ها بگرديد دنبال پرتغال فروش!
گمان مي كنيم كه مسائل آنقدر پيش پا افتاده اند كه براي حل آنها دور هم جمع شويم و راه حل ارائه دهيم و آنگاه كه به بينش و شناخت رسيديم دست به عمل بزنيم. حال آنكه فراموش كرده ايم موضوع تمام اينها انسان است. انساني كه مختار است و عصيان گر و آگاه. تركيب همين سه ويژگي، تركيبي بوجود مي آورد كه سخت ترين معماها و مسائل حول اين موجود مطرح مي شود و پيچيده ترين موقعيت ها در گروي روبرو شدن با مسائل و دردها و چالش هاي او.
انسان؛ تنهايي؛ درد؛ تاريكي و ظلمت؛ راه؛ انتخاب؛ عصيان؛ نور و هدايت؛ توهم؛ حقيقت و ... كه همگي گوشه اي از تعريف نشده هاي اويند و تعريف ناپذيرهاي او.
و اما انسان؛ حتي پيچيده تر از تمام اين ها. اگرچه سعي كرده اند كه انسان را تكه تكه كنند و هرتكه اش را در جزيره اي در درياي علم بررسي كنند، اما انسان هويتي دارد كه اساسي ست و همانا در تركيب و كل بودن آن قابل حصول است و آنگاه كه او را و هر تكه اش را در گوشه اي بازخواني كنيم آن هويت اصيل و اساسي را از دست داده ايم.
دردهاي انسان يكي دو تا نيستند و مقطعي نيستند كه براي آنها سيستم و نظام جامع بررسي! طراحي كنيم و راه حل ارائه دهيم. درد انسان در لفافه بودن در ناآگاهي به سر بردن است و تا زماني كه حجاب ها از سر راه اوبرداشته نشوند آگاهي معنا ندارد. آرامشي كه در آگاهي ست حتي قابل تصور نيست تا به لقاي آنهم دلخوش بود و درست همين جاست كه جايگاه مرگ و ضرورتش در طول مسير بودن انسان معنا مي يابد.
مرگ؛ ضروري ست چون انسان وسيع است و وسعت يافتن جز با مردن بدست نمي آيد. هزاران بار در طول زندگي مان از عالم و آدم مي شنويم كه دار دنيا محل ماندن نيست و ساده از كنار آن عبور مي كنيم. دار دنيا محل ماندن نيست! و عمق اين معنا را نمي يابيم مگر با دريافت مسخره بودن و پوچي اين طرز بودن! يعني زندگي!
پوچي ها زماني رنگ مي بازند كه وسعت خود را ببيني و ببيني كه تمام اين هياهوي پررنگ زندگي فقط لايه اي رنگ است و فقط اصواتي ست كه از يك استريوي عظيم به نام دنيا در حال ساطع شدن است كه اگر لحظه اي گوش خود را بگيري داد و بيداد آن را نشنوي و يا لحظاتي را خلوت گزيني اختيار كني در مي يابي كه گند از اين بالاتر نيست.
معناي اين حرف عرفان بازي و صوفي گري و خلاصه از دنيا بريدن نيست، بلكه ضرورت طرح مساله براي تفكر است و دريافت مسخره بودن دنيا! چراكه وقتي هياهو بالا گرفته و مسحور كننده است تنها راهي كه داري براي در امان ماندن از آن، لحظاتي سكوت و خاموشي و دور بودن از مظاهر آن است و زمينه پيدا كردن؛ و اساسا راز توصيه هاي پشت سر هم مذهب به تهجدهاي شبانه اين مساعد بودن زمينه سكوت و دوري از هياهو در شب است.
زندگي اي كه با مرگ پيوندي نداشته باشد به همان اندازه در نيستي و پوچي فرو رفته كه اگر اساسا عالم تصادفي بود همان اندازه پوچ مي بود. و اين است كه مذهبي ها هم مي بينيم ايمانشان در اين روزگار جز سربار، چيزي برايشان به ارمغان ندارد. ايمان به مبدا و غيب، بدون داشتن مرگ آگاهي در بطن حيات، ابترست و جز سربار چيزي نيست. و لعنت بر اين زندگي.
با اين ديد، قبرستان بيشتر براي انسان كارآيي پيدا مي كند تا كتابخانه! فكر جريان مي گيرد و تا كجاها كه نميرود. شايد هم نرود! و براي ما مثلا زنده ها! شايد هم اصلا نگيرد. چون مرگ را اساسا بعيدترين فرض موجود براي خود پنداشته ايم! حال آنكه نزديكي مرگ بر ما از خود ما به ما بيشتر است.
اما مرگ هم حتي به خودي خود مسخره است! مرگي كه در پي خود اتصال با معاد را و اتصال با صاحب آن را نداشته باشد به اندازه زندگي فاقد مرگ، بي ارزش است و پوچ. حلقه اتصال انسان با مبدا به نحو تكاملي آن مرگ است و آنهم نه مرگ صرفا بيولوژيكي، كه مرگ به معناي سير و انتقال بعد ناديدني انسان به سمت مبدا هستي. توفّي؛ يعني ستاندن كامل. ستاندن روح و جان آدمي و سير دادن او به عالمي وراي اين عالم. و پرده هاي بي خبري را از سر راه فهم او برداشتن. ديدن ناديدني ها.
اما مرگ ها هم طريقه و شيوه دارند. مرگ راحت، مرگ سخت؛ مرگ با عزت، مرگ در عين پستي و ذلت؛ مرگ سبز! مرگ سفيد، مرگ سرخ؛ ...
و ترجيح آزادگان مرگ سرخ بوده و هست و...
اميد به ياري سالار شهيدان دارم و شايد داشته باشيم تا در اين سراي نيستي، دستي برآرد و وجودهاي به نيستي نشسته ما را برگيرد و ...!
(حوصله نوشتن بقيه مطلب را ندارم! اصلا حوصله فكر كردن به بقيه اش را هم ندارم!...)
پ.ن:
- مطالبي را در رابطه با شهيد لاجوردي مي خواندم كه هرآنچه را در اينجا نوشته ام بي معني كرد.
- به يكي از غارهاي اطراف مشهد(غار مغان) رفته بودم. حدود يك ساعت و نيم يا دو ساعت در غار پيشروي داشتم. ظلمت مطلق. به معناي واقعي كلمه ظلمت. حتي ذره اي نور به داخل غار امكان نداشت كه بيايد. نزديك ترين حالت براي تعبير زندگي بدون خدا در آنجا براي انسان حاصل مي شود. حتي زندگي با وجود دين و بدون پيشوا!!!