تبليغاتX
صراط
جستارهایی در سیر فکری و عملی انسان

بسم الله الرحمن الرحیم  

   كار و عمل انسان آنگاه سازنده و بالابرنده است كه همساز با نداي اصيل درون و هستي باشد. و اين نيت ها و همسازي، آنگاه حاصل مي شود كه زمينه هاي بروز اين همسازي و هماهنگي در تو، يعني انسان و در كانون ادراكاتت و احساساتت ايجاد شود. و آن روح عظيم و شاهكار هستي ست.

   اينكه بارها و بارها دست به كاري مي زنيم و نتيجه اي نمي گيريم گواه بر اين عدم هماهنگي ست و شكل نگرفتن اين زمينه هاي با شكوه. زمينه هايي كه حتي اگر شناسايي هم بشوند بايد بر آنها مراقبت اعمال كرد تا از گزند بي غذايي و آفت ها در امان بمانند و شكوفايي بدهند و آدميت را محصول دهند.

   آدميت، مسئوليت انسان را به شدت سنگين كرده. آدميت تكامل استعدادهاي مدفون در انسان نيست كه تكامل خودش ابتر است. ابتر و لنگ جهت. و انسان آنگاه آدم مي شود و آنگاه تاج سر عالم و ميوه خوش بر و روي عالم كه جهت بگيرد و رشد كند. رشد هدف از انسان است. هدفي به غايت ظريف و زيبا. به غايت لطيف. به غايت حكيمانه.

   تكامل بي جهت و بي حساب و كتاب خودش مي شود چاه عميقي براي فرو خوردن انسان. انساني كه قرار بود خليفه شود، حال معطل كشيدن اين همه نيروي شكوفا شده بدون جهت است. و دين دقيقا در همين نقطه خودش را از فلسفه و عرفان و تئوسوفي هاي مسخره و پوچ، جدا مي كند. كه اينها همه تو را كامل مي كنند اما جهت نمي دهند. فرض كن، يك ورزشكار حرفه اي مدت ها بر روي پرورش اندام و بدن خود تلاش كند و به غايت و حد نهايي تكامل بدن يك انسان نائل شود. بازوهايش آنچنان قدرتي پيدا مي كنند كه قادرند يك وزنه ... كيلويي را كه چند آدم معمولي با جمع كردن تمام قوايشان قادر نيستند حتي جابجا كنند، بلند مي كند و در هوا مي چرخاند. اين ورزشكار ما، با وجود اين تكامل و وسعت از نظر نيرو و امكانات، حال بايد چه كند؟! او كامل شده. ديگر جايي براي تكميل قوايش نمانده. و اينجا بن بست تكامل است. مثال ديگر، خود عرفان هاي مدعي تكامل اند. عرفان ها و سيستم هاي رياضت كشي عجيب قريب كه حتي منشا اثر هم هستند. بعد از يك دوره كار كردن به اين شيوه ها، انسان ديگر مي تواند سنگ را آب كند؛ قطار را با چشم نگه دارد؛ با يك چشم به هم زدن از يك نقطه به نقطه ديگر برود و اتفاقا منع علمي هم ندارد كه علم نمي تواند فقط دليل آنرا كشف كند والا در برابر امكان وقوع آن صامت صامت است! با اين تكامل در حد اعلا انسان مي خواهد چه كند؟! انسان فراري از پوچي مندرج در متن مدرنيسم و پست مدرنيسم، كه حتي فلسفه هاي گوناگون از نوع پوزيتيويستي و نئو پوزيتيويستي و تحليل زباني و هرمنوتيكي نتوانسته اند براي او كاري از پيش ببرند، و به دامان عرفان هاي شرقي پناهنده شده، حال در چاهي عميق تر فرو رفته، كه احساس پوچي آنگاه كه انسان كامل مي شود شديدتر احساس مي شود و شديدتر او را له مي كنند. انسان، آنگاه كه كامل نبود در پي تكامل افتاد و حال كه كامل شده، دليل وجود اين همه قواي يكه تازي اش را نمي داند و اين يعني از چاله در آمدن و در چاه افتادن!

   و اين دقيقا همان عدم شكل گيري زمينه هاي مناسب براي بروز آدميت است كه حتي تكامل هم نمي تواند اين موجود هزار لايه را تحليل كند؛ كه تحليل چيست؟! او حتي دردي به مراتب شديدتر و كشنده تر براي او ايجاد كرده، و آن پوچي زايدالوصفي ست كه در پس اين تكامل نهفته بود و او به آن پناهنده شده بود.

   و اين زمينه ها قابليت شكل گيري داشتند و دليل اين هم وقوع پديده وحي بود. وحي آمد تا به اين تكامل سامان دهد. به آن " جهت " دهد.

   ورزشكار گرفتار وزر و وبال اين بدن بزرگ و قوي را، رها كند و به او بفهماند كه براي دستگيري مظلوم از بازويت استفاده كن تا بر روي زمين نماني و نگندي و هرز نروي.

انسان متكامل را جهت بدهد و او را رشد دهد و او را به بندگي بكشاند كه تو با تمام اين استعدادهايت هنوز مقهور يك قدرتي و آن الله است. ربت كه تو حتي پلك زدن هايت به اذن اوست. و اين گونه او را حتي از زير بار اين تكامل سنگين و طاقت فرسا رها كند و او را به مرحله تفويض امر برساند. (اول العبادة معرفت الجبار و آخره تفويض الامر اليه)

   و دين يعني همين رهايي. رهايي از وزرها و تكامل هايي كه اگر انسان در آنها بماند قطعا مي سوزد و از دست مي رود. دچار خسر مي شود. خسر، ضرر نيست، رفتن اصل سرمايه است.

والعصر* ان الإنسان لفي خسر* الا الذين آمنوا و عملوا الصالحات* و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر*

   حركاتهاي انقلابي و انقلابي بودن در اين روزگار هم قصه اش مثل همين هاست. انقلاب، زمينه هايي براي شكل گيري دارد. از فشارها و تبعيضها كه سطحي ترين تحليل ها از همين جاها آب مي خورند تا درك فاصله از آنچه هست تا آنچه بايد باشد؛ به عبارتي آرمان خواهي و حد بالاهاي تحليل جريان انقلاب ها.

    تا زماني كه انقلابيون به اين درك نرسند، حركت انقلابي ابتر مي ماند و در پيچ و خم هاي تثبيت انقلاب و نهادينه كردن انقلاب، روح انقلاب مي ميرد و مي شود آنچيزي كه امروز از انقلابيون سابق مي بينيم. افتادن در باند بازي و چاپيدن و براي هم زدن و ... . و البته آنها كه به درك رسيدند، انقلابي ماندند و يا رفتند و يا كماكان سنگر را حفظ كرده اند. و اين يعني كار نظري كردن نه براي وسعت دادن سطح دانش انقلابي و مديريت انقلاب، كه كار نظري كردن براي درك پيدا كردن؛ براي بينش پيدا كردن؛ براي استحكام يافتن در برابر طوفان ها و كم آوردن هاي اطرافيان و حتي خود؛ براي استحكام در برابر سستي ها و تنبلي ها و احساس پوچي هايي كه از طرف خودمان صادر مي شوند و مثل سمي قواي بدنه انقلاب را مي مكندو نابودش مي كنند. كار نظري و تئوريك منشا ضرورتش از اينجا آب مي خورد.

   تا زماني كه نداني هستي چگونه كار مي كند، انسان چيست، چه قرار است بشود، راه كجاست، حق چيست، ملاك تو براي تشخيص حق چيست، عدل چيست، عدالت چگونه است، طعمش؛ راهش و روشش؛ انقلاب در سطح اعلا پياده نخواهد شد و آنگاه به قول يكي از دوستانمان مي شود حركتهاي زير لحافي!!! البته اينكه حركت زير لحافي چيست و مصداقش كدام است!!! بنده نظري ندارم!!!

   ضرورت كار نظري و شناخت، همين هاست. انقلاب، براي اينكه فرهنگ شود و تسري به تمام اركان زندگي انسان اين قرني پيدا كند، بايد از چاه ها و حفره هاي دروني انسان سرچشمه بگيرد. بايد از درون او بجوشد. و اين جوشش موكول فقط يك چيز است. دركي از خود و بس. دركي از تمام اركان خود. دركي از انسان. با اين ديد كار نظري مسخره نمي شود. ديگر حركت زير لحافي نيست كه خودش اصلا مي شود پاي انقلاب. قلب انقلاب. مگر نه اينكه انقلاب ما، انقلاب براي اعتلاي انسانيت است؟! خوب انسانيت آنگاه اعتلا مي يابد كه فرهنگ اعتلا يابد.  فرهنگ هم يعني پيچ و خمهاي انسان؛ درون انسان؛ خود انسان؛ لذا انسان مي شود موضوع كار. موضوع مطالعه. و از همه بالاتر موضوع " شناخت ". تا انسان شناخته نشود انقلابي در كار نييست. خصوصا الان كه نظام طاغوت سقوط كرده و ديگر سرنگوني موضوعيت ندارد و انقلاب از مرحله شكلگيري و دولت سازي گذشته و وارد مرحله اصلي خود يعني همان كار براي اعتلاي انسانيت شده. وارد فاز فرهنگ. گواه بر اين حركت و جنگ براي فرهنگ، باز شدن جبهه فرهنگي همان طاغوت هاي 1400 پيش است كه اين بار مدرن تر شده اند و ابزار سازي كرده اند و از غارشان بيرون خزيده اند و اجتماعي تر شده اند!!! اين باز شدن جبهه فرهنگي پاتكش دركي از انسان داشتن و شناخت همه جانبه اوست و البته ضميمه كردن شناخت هستي نه به معناي شناخت پوزيتيويستي و همراه تحليل رياضي؛ شناختي لازم دارد كه منتهي به درك غيب شود و از دل آن ايمان بيرون بيايد و حركت ايجاد كند و جهت بدهد و خلاصه: " انسان " را رشد دهد.

   انقلاب، يعني دركي از آنچه هست، آنچه بايد شد، و دركي از عالم و عوامل دخيل در آن براي پياده كردن مفاد مندرج در همان شناخت از خود و عالم.

   اين مي طلبد كار نظري كنيم و معرفت خود را نسبت به خود بالا ببريم. و بفهمانيم كه تنها راه مقابله با موج حمله فرهنگي، خودشناسي ست. خود شناسي اي كه نه فلسفي ست، نه عرفاني، نه كلامي و نه scientific ؛ كه همه اينها هست و در سايه دين، وحي و شريعت كه به اشتباه نقطه آغاز دين شمرده مي شود(شريعت بالاترين مرحله دينداري ست و نه آغاز دينداري) هويت مي يابند و انسان را از خسر آنها رها مي كند و جهت مي دهد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 22:36  توسط ح.ص  | 

 روش تفکر ، تدبر و برداشت :

-        احتمال همیشگی به این که در هر حادثه ای درسی برای یادگیری و برداشت هست ؛

-        امتداد نگرش و دید در هر حادثه به بیرون از موقعیت حادثه و گذر از لحظه ی حال به گذشته و آینده و درک علل ؛

-        فراغت و خلوتی که ذهن حادثه ها را در خود جمع کند و از آنها برداشت کند ؛

  • این بخش ربط زیادی با درک اهمیت ها دارد . وقتی ذهن می خواهد از حادثه ای برداشت داشته باشد ، باید اهمیت آن موضوع برای او درک شود ، چون فقط از این راه است که ذهن به آن معطوف می شود . برای همین است که باید از عقل و سنجش های پی در پی استفاده کرد تا اهمیت ها در هر لحظه مکشوف شوند . اینگونه است که در هر جا و هر لحظه سیر مراقبت ها و محاسبه های درونی شکل می گیرند و هم راز تاکید بر مراقبه و محاسبه مکشوف می شود و هم ضرورت آن ها . با این روش حتی می توان در بلبشوهای الکی اطراف و در شلوغی های بیرون به برداشت هایی رسید .
  • این روش به شدت توجیه شونده است چرا که نظام هستی نظامی علی معلولی با پیشوند و پسوند حکیمانه و مدبرانه است از این رو چشم امید داشتن به یادگیری از حوادث آن عاقلانه ترین کار ممکن در برخورد با حوارث اطرافمان است .     

--------------------------------------------------------------------

از سری روشهای مندرج در آثار مرحوم علی صفایی حائری(ره)ـ عین-صاد

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 اسفند1386ساعت 3:31  توسط ح.ص  | 

يا محسن قد اتاك المسيء !

بسم الله الرحمن الرحيم

هنگام ابتداي تكبير شروع نماز كه " تكبير الاحرام " نام گرفته به علت ورود به نماز، ورود به حريم! وارد شده كه اين دعا را بخوانيد، شايد به علت بهره گيري هرچه بيشتري كه در پاك شدن و تزكيه نهفته و ورود با اين پاكي زيبا و امنيت ناشي از آن.

يا محسن قد اتاك المسيء فقد امرت المحسن ان يتجاوز عن المسيء انت المحسن و انا المسيء بحق محمد و آل محمد صل علي محمد و آل محمد و تجاوز عن قبيح ما تعلم مني. الله اكبر!

نماز آغازي ست!

خوشا آنانكه دائم در نمازند.

اگر نماز بالاترين مظهر عبادت است و لحظه اي تفكر برتر از هفتاد سال عبادت است! پس خوشا آنانكه دائم در تفكرند!

پس آغاز مي كنم.

انسان تفكر دارد.

تفكر بيش از آنكه به درد حساب و كتاب و خلاقيت بخورد به درد انسان مي خورد!!! و انسان نه حساب است، نه كتاب است، البته كتاب هست!!! آنهم از آن خواندني هايش! ولي كتاب نيست!!! نه خلاقيت است، و نه حتي فلسفه!(من اصلا تفكيكي نيستم و از اين نوع تفكر هم به شدت متنفرم!) انسان، انسان است! و آدم مي شود! و اين بار تفكر را سنگين مي كند. آدميت. فرآيند و انتخاب! فرآيندي كه با حساس ترين اركان آيات هستي رابطه برقرار مي كند و در درون آنها نفوذ مي كند، سيطره مي يابد و بيرون مي آيد و آزاد مي شود از قيد هر بندي و خود را آويزان فقط يكي مي كند كه نه بند است، نه محدوديت است و نه حتي چيز!!! خدا، رب العالمين.

تفكر اينها را به دنبال دارد. سيري از سطحي ترين و نازل ترين مراتب ادراك، فرآيندي زيبا و فقط و ففط انساني، و آنگاه وسعت، ادراك اعظم و انتخاب.

نفوذ در اشياء را گمان كرده اند شكافتن آنهاست و تجزيه و تحليل اتمي و مولكولي و شيميايي! و چه خيالي؟! فانتزي و ... !

نفوذ، رفتن به وراي اشياءست. رفتن به آنطرفتر از همين روابط دو دوتا چهارتاي رياضي تحليل كننده فيزيكي و مكانيكي و كوانتومي! رفتن تا كنار زدن اين روابط و ديدن آنچه ناديدني ست در عين حال ملموس است و رمانتيك نيست! غيب است. الذين يؤمنون بالغيب. ديدن غيب! شنيدن غيب و لمس غيب.

تفكر، همه اينها را به دنبال دارد.

و آنگاه بادنبال كردن اين سير، رسيدن به مرز مسئوليت، و نه فقط تفكر و توليد كتاب و داد زدن آزادي و قهوه خوردن در كافه شاپ ها و روزنامه هاي فلان و بهمان خواندن و روشنفكر بازي درآوردن و من به تصورم بازي  و ... ! كه تفكر اصيل به تو مي گويد، در تو فرياد مي زند: حضرت والا! تو در اين هستي مفت نبايد بخوري! بايد باري را برداري، كسي را پشت كني، هندل بعضي ها را بزني، توي گوش خيلي ها بزني، ساده از كنار يك صحنه نگذري! تويي كه مدتها بر روي يك صحنه مسخره يك فيلم! ساعت ها نقد مي بيبني و نقد مي شنوي و نقد مي كني! چگونه است كه در برابر اين همه صحنه كه همگي با پسوند حكمت ازلي مدبر عالم مقيد شده اند، با بي خيالي تمام مي گذري و ككت هم نمي گزد! كه شايد در اين صحنه و در اين لحظه، فيلم عالم قصد ارتباط دارد! ارتباط با تويي كه قرار بود اشرف مخلوقات باشي! شايد قصد آموزش دارد! و تفكر اين همه را فرياد مي زند. دريغا! از شنونده.

تفكر اين همه را به دنبال دارد! و چقدر دوست دارم بارها و بارها اين همه ! را بازنويس كنم! و تفكر همه اينها را به دنبال دارد! و تفكر همه اينها ... !

تفكر الساعة افضل من ... ! آه! هفتاد سال عبادت مي داني يعني چه؟! آنهم عبادت خالص! و تفكر لحظه اي بال مگس زدن، برتر از اين مدت ... ! آه! ما با چه همراهيم؟!!! و با اين همه استعداد  بر روي زمين مانده ايم و خود را احتكار مي كنيم؟! چرا؟!!!!!!!! در راه مانده ايم؟!!! چرا؟!

تفكر، همه اينها را به دنبال دارد! تفكر همه اينها را ... !

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 اسفند1386ساعت 22:19  توسط ح.ص  | 

سال نو در راه است، و من فقط برای بهار خوشحالم و نه چیز دیگری! اما مجبورم به بیش از بهار هم بیاندیشم!

سال نو در راه است، و من فقط برای بهار خوشحالم و نه چیز دیگری! اما مجبورم به همه تبریک سال نو بگویم!

----------------------------------------------------------

این پرت و پلاها نظر خواهی ندارد!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 اسفند1386ساعت 17:56  توسط ح.ص 

مي گويد: اي كاش! بين او وعملش فاصله اي بعيد مي بود!

فاصله اي كه نتوان از آن آنچه را به آن، انسان به خواري كشيده مي شود ديده نشود! اما مگر مي شود او را از آنچه هست جدا كرد؟!

رذيلت همان انسان است كه قرار بود شرف هستي شود و حال ببين به چه فسادي افتاده! فسادي كه خودش است و عجيب اينكه از خودش فراريست!

آه! اي تمام توانم بيا و ياري كن تا وقت مقضي، تا رها شوم! تا رها شويم! و در برابر افشاي سر آبروي تمام هستي را نبريم! آه! از اين همه وزر!

واهاً ! واها ! از اين همه جنايت!

اي تمام مقدرات! آيا در تو لحظه اي مكتوم است كه متولد شوم؟!

و يا رب! اي هميشه مظلوم! هرچند ذره اي ظلم بر تو وارد نمي شود! هرچند تو عزيزي! اما، بيا و تو روي بياور! ما مردگانيم، ما از پاي افتادگانيم، ما از دست رفتگانيم؛ تب علينا!

اللهم صل علي محمد و علي آل محمد الذين اوجبت طاعتهم و ولايتهم علينا و برحمتك يا ارحم الراحمين.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 24 اسفند1386ساعت 3:58  توسط ح.ص  | 

رنجها و گرفتاري هايم زماني زياد شدند كه گفتند تو بايد انتخاب كني! اين انتخابم ديگر در فضاي نظري بحث هاي گذشته ام نبود! انتخابي از جنس اكنون كه اتفاقا من و تو در احساس آن باا هم مشتركيم. انتخابات. فرمان داده شد! شركت كنيد! براي من كه پيرو نظريه خاصي در فلسفه سياسي قرن حاضرم! از جهتي بحث اهميت دارد ولي اين بار احساسم چيز ديگري به من مي گويد: بودن خرج دارد! خرجي از جيب وقتهايت! از جيب نيروهايت براي چك و چانه زدن با اين آن! برو بياها و در راه ماندنها و پشت ترافيك ماندن ها و شبها بيداري كشيدن(چون شب هاي امتحاناتمان در حوزه است!) و جستوجو براي فهم! كه چه كسي را! و چه كسي را نه!

حسم اصلا ربطي به پيرويم از نظريه ولايت فقيه ندارد! هرچند در ملتزم جدي به آنم! مي خواهي بپذير يا نپذير! براي من از فيلتر فهمم و نقد گذشته است! اصلا اين هزيان ها را ول كن!

انتخابات ديگر رفت به ليست كارهايي كه برايش چوبت مي زنند! نه اينجا! هرچند اينجا هم چوبش را مي خوري! چه براي اخذ ويزا!!! و چه براي بد انتخاب كردن! ولي منظورم نه اينجاست! كه آنجاست!!! همان جا كه مي گويند: انا لله و انا اليه راجعون! سرنوشت نه يك كشور كه يك حركت عظيم انساني در دستانم است! بايد هم بلرزم! و قيد درس خواندن را لااقل براي اين چند روز بزنم! دفعه اولم كه نيست اصول با فروع در مسير زندگي ام برخورد كرده اند! فدا كن فرع را! فرعي كه مايعي از اصول نگيرد كشك هم نيست! يعني اصلا چيزي نيست كه نفي كشك بودن از آن كنم!!! سرنوشت نه! اصلا خط مقدم است! خطي به گستره عريض و طويل تمام سيستم هاي امنيتي دنيا! خطي به باريكي يك تحليل غلط از شخصيت ها و باندها! به باريكي زيراب زدن يك يار سابق انقلاب و يك مدعي امروز براي پدر و مادر انقلاب بودن! به باريكي يك توهين! يك زر مفت! به باريكي يك وعده مسخره " بيا با هم به قله ها برويم! به هم به فلان جا برويم! " " من براي تو آمده ام!"(غلط كردي كه اومدي! مگه از من سوال كردي!!!) خط! گرگ و ميش است! براي من رهبر حرفش چرت وپرت نيست! چون با همان زبان درونم حرف مي زند! " بايد اسلام خواه باشند. بايد در دامان ملت باشند. بايد براي ملت باشند نه براي دشمن اين ملت. " اين ملت چيزي جز فرياد عدالت نيستند. چيزي جز احساس وظيفه نيستند. چيزي جز فرياد در برابر قلدري چاله ميداني هاي تگزاسي و فلوريدايي نيستند! چيزي جز حس كار براي هم نيستند! اين جملات مسخره نيستند! واقعيتي در وراي كلمات و الفاظ ساده اند.

من! ونه من! كه خيلي ها مثل من! راي مي دهند تا چشم كساني كه چشم ديدن ندارند! چشم ديدن همان چيزهايي كه اين روزها همه مي دانند چيست! در آيد! يكي به خاتمي! نه به كروبي! يكي به معلوم نيست كي!!! و عده اي هم اصلا نه اين را قبول دارند و نه آن را! مثل من! منظورم اصول گراهايي ست كه با حتي منسوخ شدن صف بندي شان با كلام همان رهبري كه اين ها دم از اصل بودن آن مي زنند! با زهم نامشان را اصول گرا گذاشته اند! به كسي راي مي دهم كه ... !

طلب كند! و فرياد بزند! و گوشش هم بدهكار گاگولهاي حزبي نباشد!

ليست كمي تا حدودي قابل قبول براي حوزه مشهد و كلات:

لیست انتخاباتی نامزدهای پیشنهادی مجمع مطالبه مردمی مشهد برای حوزه انتخابی مشهد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 اسفند1386ساعت 17:21  توسط ح.ص  | 

وطنم پاره تنم!

وطنم ای همیشه تاریخ با من!

وطنم! ای تداوم آبروی این دنیا!

وطنم ای یگانه عصرها و دوران!

همین!

-------------------------------

علیکم باالاتخابات!

می خواهی انتقاد کن می خواهی نکن!

من در انتخابات شرکت می کنم چون هستم! و مساله هم فقط بودن یا نبودن نیست! مساله چگونه بودن است(!!!) {پیرو پست " مساله بودن یا نبودن نیست!!! "}

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 اسفند1386ساعت 6:51  توسط ح.ص  | 

یکبار در زندگیم تصمیمی گرفتم! و با تمام اطرافم سر جنگ افتادم!

یکبار دیگه یه اتفاق دیگه برام افتاده! اینبار این اتفاق با من سر جنگ داره!

نمی دونم می تونم به سلامت ازش عبور کنم؟! مسالش از اون چند مجهولی های بی صاحب المپیادیه که سالم در آمدن از اون ...!

فعلا دل و دماغ نوشتن ندارم! تحلیل هم که دیگه جای خود داره!

حسین ما، امام ما، رفت تا ما در جهل نباشیم!

خونی که در اثر له شدن قلب، از آن برون می زند! را دیده ای ؟!

حسین، آن خون را برای رهایی من و تو از جهل داد! و ما ...!

محرم و صفر به هر بدبختی ای که ما کشیدیم! رفتند!

و یاد حسین(ع) هم رفت! حتی نمی گویم تا سال بعد بیاید! چون کار من از این حرف ها گذشته!

ان النفس الامارة بالسوء الا ما رحم ربی!

کار من برای حسین همین کلنجار با نفس خودم است! که از عهده آنهم هم بر نمی آیم!

حسین تو بیا و قدمی به سوی من بیا!

من حتی راه را هم گم کرده ام! اصلا حرکتی ندارم! پایی ندارم! چشمی و گوشی تا با آن ببینم و بشنوم آن ندای رحمانی ات را بر سر نیزه!

حسین تو آبروی عالمی! نگذار آبروی عالم بر سر من برود!

! ما را برای فرزندت هم که شده به صراط بیاور! نگذار ما به او خنجر از ... !

ان النفس الامارة بالسوء الا ما رحم ربی!

ان النفس المارة بالسوء الا ما رحم ربی!

آه ...

محرم ما از تو عبور کردیم در حالیکه حسین را ... !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 اسفند1386ساعت 3:36  توسط ح.ص  | 

   انشاءالله به زودی مطلبی خواهم گذاشت و در آن به بررسی این موضوع می پردازم که انسان با شهادت به هدف خود خواهد رسید و یا شهادت٬ خود هدف نیست که وسیله است در شرایطی برای به ثمر رسیدن هدفی. و آن هدف متباین با شهادت است و دو چیز متفاوتند.

   در کتاب " شهادت " مرحوم دکتر شریعتی می خوانیم :" شهادت وسيله نيست، خود هدف است...راه نيم بر به طرف صعود به قله معراج بشريت است. حسين بودن به او مسووليت جهاد با اين همه پليدي و قساوت را داده است. و براي جهاد، جز «بودن خويش» هيچ ندارد. آن را بر مي گيرد و از خانه به قتلگاه خويش مي آيد.شهادت نه يك باختن كه يك انتخاب است. انتخابي كه مجاهد با قرباني شدن خويش در آستانه معبد ازادي و محراب عشق پيروز مي شود. "

   این تحلیل از شهادت با این فرازها از زیارت عاشورا و زیارت وارث نمی خوانند:" لعن الله امة قتلتك و ... لعن الله امة قتلتك و ... و لعن الله امة سمعت بذالك، فرضيت به و ... يا ابا عبدالله...لقد عظمت الرزية، و جلّت و عظمت المصيبة بك علينا و علي جميع اهل الاسلام و جلّت و عظمت مصيبتك في السماوات علي جميع اهل السماوات. " وجود امام آیا برای جامعه اسلامی پرثمر تر تمام نمی شد و برای یزید گران تر تمام نمی شد؟!

   با توضیح و تحلیل شهادت به عنوان هدف٬ ما به مرگ امام(ع) راضی شده ایم و حال آنکه با بودن امام مکتب بالاتر و بهتر اوج می گرفت و می گیرد.

(با الهام از کتاب " عاشورا " مرحوم عین-صاد).

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 اسفند1386ساعت 1:53  توسط ح.ص  | 

نامه مرحوم علی صفایی حائری (ره) به شهید اصغر عسگری

بسمه تعالی

ای مهربان!

تو چقدر روشن شهادت دادی که آدم آنگونه می ميرد که زندگی کرده است. آن ها که در کنار رنج ها راحت هستند و همراه عسرت، در يسار و راحتی هستند، ناچار راحت می روند و در ميان دود و خون و آتش ، درخت شهادتشان بار زندگی می آورد.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 14 اسفند1386ساعت 1:40  توسط ح.ص  | 

 

بدون شرح!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 اسفند1386ساعت 1:7  توسط ح.ص  | 

 بسمه تعالی 

   اين روزها که روز بزرگداشت خواجه نصیر الدین طوسی دانشمند بزرگ شیعی را پشت سر گذاشتیم همه و البته " آقایان مهندس! " کلی حال می کردند که:" بله! ما در دامان تمدن هزار ساله خود افراد تکنولوژی سازی همچون خواجه نصیر داریم که فلان رهاورد فنی را و حل بهمان معادله ریاضی منجر به حل مشکل فنی فلان بنا را به ارمغان آورده. " و با برگزاری همایش های آنچنانی در داخل کشور و رایزنی های فرهنگی خارج کشور نام خواجه نصیر را فقط و فقط به خاطر فعالیتهای مهندسی اش و البته ریاضی اش بزرگ داشتند! و انگار نه انگار كه خواجه نصیر! در شرايطي بحراني(زير حمله سهمگين مغولان) با شبانه روزي كار كردنش در عرصه هاي اعتقادي و كلامي و فلسفي و فقهي و اصولي خود خطر نابودي ميراث ديني گرانقدر و سترگ چندين عصر مجاهده مكتب اهل بيت پيامبر(ص) را حفظ و از انقراض فكري اصيل ترين مكتب بشري جلوگیری كرد.

  " تجريد الاعتقاد "ي در علم كلام نوشت كه تا چندين قرن تمام علماي كلامي، چه سني مذهب و چه شيعي به تقليد از آن، به خاطر سبك منطقي و معقول آن، كتب خود را تدوين و مكتوب مي كردند.

  " شرحي بر اشارات و تنبیهات ابن سینا " نوشت و از نابودي سنت فكري فلسفي و مكتوب دانشمند والا مقام و شيخ الرئيس ابو علي سينا جلوگيري كرد که اگر نبود شیخ طوسی! زیر سم اسبان مغول چیزی به نام حکمت باقی نمی ماند.

   " اساس الاقتباس " را در علم منطق تدوين كرد و در آن به بررسي و نقد تمام عيار نظرات علماي پيشين و حاضر عصر خود در علم منطق پرداخت و منطق را به شیوه ای زیبا و مستدل به تعلیم نشاند كه تا الآن يكي از كتب مورد اعتنا و اصلي تدريس و مطالعه منطق محسوب مي شود و به حق مي توان گفت بي نظيرترين كتاب در علم منطق به زبان فارسي ست.

    با اين تفاسير شمردن خواجه نصير در گروي صرفا علماي فني و مهندس اسلامي، اشتباهي در حد تيم ملي ست!!!

   خواجه نصیر اگرچه دستاوردهاي عظيمي در علوم داشته است، اما عمده فعاليتهاي او در حوزه علوم ديني متمركز است و از اين جهت كفه عالم ديني بودن او بر ساير جهات اين عالم گرانقدر و ارزشمند به شدت مي چربد!

   هرچند آقايان مهندس و نظام مهندسي ما زرنگتر از جامعه روحانيت و حوزوي ما هستند! چراكه با عَلم كردن خواجه نصير به عنوان نماد مهندسي اسلامي و بومي، گوي سبقت در ربودن افتخار را از جامعه حوزوي ربودند و البته آقايان حوزوي هم ككشان نگزيد! كه " بابا! خواجه نصير اول عالمي ديني و متعهد به مكتب و سپس دانشمند و مهندسي چيره دست است! " كه از كنار آن به جامعه مهندسي(و خاصه عمراني هاي با حال!!!‌‹ اين تيكه رو حس ناسيوناليستي  سابقم گل كرد!!!› ) گوشزد كنند كه اول بايد زيربناي معرفتي و هستي شناسی درست و حسابي داشته باشيد و به مسئوليت انساني-ديني برسيد، سپس به رتق و فتق امور حساس ملت بپردازيد تا اگر احيانا، خداي ناكرده زلزله اي چيزي، به اين كشور سر زد! چندين هزار كشته روي دستمان نماند.  

   و كلام آخر، اينكه مسئولين فرهنگي و عمدتا بي سواد(از جهت ديني و حتي تاريخي) فرهنگي و خاصه رايزني هاي فرهنگي كشور در خارج، در برابر اين يكجانبه گرايي و ضبط شخصيتي علماي ارزشمند در يك ساحت، در كمال بي خيالي! در برابر اين نكته به ظاهر ساده سكوت كردند و تازه! جنبه هاي فرعي ديگري هم براي امثال شخصيت هاي ارزشمندي چون خواجه نصير و بوعلي سينا و ... بر مي شمرند! مثلا براي معرفي بوعلي، شيخ الرئيس! بر جنبه پزشكي او و زيست شناسي او و دارو شناسي او مي پردازند و اصلا انگار نه انگار كه او فيلسوفي يكه تاز و بي نظير و رئيس مكتب مشائيون و عقلاي عصر خود و حتي حوزه هاي فكري تا امروز است! و نمي گويند كه شيخ الرئيس ابتدا حكيم شد و بعد طبيب! و نمي گويند كه خواجه اول فقيه و حكيم بود و شد! و بعد مهندس و ... !

   خواجه مثل روش های تربیت مهندس امروزی که تماما مبتنی بر روش های تربیتی سکولار غربی ست مهندس نشد. ابتدا حکیم و فقیه شد و با پیدا کردن پایه های معرفتی قوی و هستی شناسانی مستحکم مهندس شد.

+ نوشته شده در  شنبه 11 اسفند1386ساعت 19:44  توسط ح.ص  | 

    بعد از ترور ناجوانمردانه فرمانده ارشد و مهم مقاومت اسلامی لبنان(حزب الله) که با طراحی سازمان امنیت خارجی رژیم صهیونیستی(موساد) صورت گرفت سید حسن نصر الله (حفظه الله) دبیر کل حزب الله لبنان در سخنرانی ای که به مناسبت تشییع جنازه این شهید انجام گرفت به تمام دنیا اعلام کرد که نابودی " اسرائیل " نزدیک است چراکه بنا بر پیش بینی یکی از رهبران موسس رژیم صهیونیستی " دیوید بن گوریون " اسرائیل پس از اولین شکست در جنگ زمینی نابود خواهد شد.

    آغاز تحرکات ضد اسرائیلی کم کم در تمام دنیا در حال گسترش است. همین تازگی ها دادگاه وجدان بین المللی با وجود مخالفت شدید رژیم صهیونیستی کیفر خواستی بر علیه دولت اسرائیل تنظیم و به تصویب رساند و برای ارائه به سازمان ملل آماده کرد.

    با وجود اینکه امیدی به این حرکت بیشتر رمانتیک و فانتزی نیست! ولی گسترش این حرکات هرچند فانتزی اما رسمی بیان گر یک نکته است و آن جرات پیدا کردن مجامع بین المللی بر علیه اسرائیل همیشه فاتح مجامع بین المللی است. و بالاتر انزوای احساسی اسرائیل در مجامع دنیا و تشکل های غیر دولتی اهالی دنیا!

    بنا بر ادعای خود منابع داخل اسرائیل تا به حال " نصرالله " حرفی نزده که اولا به آن عمل نکند(گسترش میدان رویارویی با اسرائیل در میادین خارج از زمین لبنان و پاسخ متقابل به ترورها) و دوما پیش بینی های او هم همه تا به حال درست از آب درآمده!

" قطعا اسرائیل نابود خواهد شد. "

اللهم انصرنا علی القوم الکافرین. 

+ نوشته شده در  شنبه 11 اسفند1386ساعت 18:42  توسط ح.ص  | 

رفتند همه اهل دل، همه با كاروان جان

ما مانده ايم بي دل و جان، اهدنا الصراط

 

از شارع هوي و هوس در نمي رويم

گاهي در اين و گاه در آن، اهدنا الصراط

 

هر دم زگوشه اي ره گم گشته اي زنند

واي از صفير راهزنان، اهدنا الصراط

 

گم گشت فيض و راه به جايي نمي برد

اي رهنماي گمشدگان، اهدنا الصراط

 

+ نوشته شده در  شنبه 11 اسفند1386ساعت 17:16  توسط ح.ص  | 

برای کسانی که به فراتر از سینه چاک دادن و داد زدن برای حسین می اندیشند ...

زندگی اصولی

+ نوشته شده در  جمعه 10 اسفند1386ساعت 21:31  توسط ح.ص  | 

مردشور زندگی ای را ببرند که در مسیر آن مهدی فاطمه در غیب است و نمی آید!

مردشور صدا و سیمایی راببرند که در آن مداحان شده اند فریادگر عدالت و پیام حسینی!

مردشور خودم را ببرند که شده ام منتقد همه چیز الا خودم!

-----------------------------------------------------------------------

مردشوری هم شغل خوبی ست! چون منجی هرکسی از هر ناخوشایندی ست!

و باز همان صدا که می گفت " حامد خفه شو! " اینبار می گوید و با تحکم بیشتری که حامد!

" در محضر یار بگو اهدنا الصراط                   در محضر یار بگو اهدنا الصراط "

 

+ نوشته شده در  جمعه 10 اسفند1386ساعت 11:47  توسط ح.ص  | 

بسم الله الرحمن الرحيم
(خوشحالم از ... و غمگينم از ...)
   اين روزها وقتي مي شنوم كه اصحاب نسبيت انگار در عرصه معرفت حرف از نقد مي زنند(!) از خنده نمي توانم محترمانه رفتار كنم كه " محترقانه " مجبورم رفتار كنم. پدر آمرزيده ها لااقل حرمت حرف خودشان را هم نگه نمي دارند كه " اساسا معرفت نسبي ست و معياري براي مطلق انديشي نيست و ... " و اينچنين حضرات فاتحه نقد را خوانده اند كه ديگر نقد " نقد " نيست كه " زر زر " است و اگر مثلا اينجا حرفي را بشنوي(!!!) دو قدم آنورتر حرف تو ممكن است درست از آب درآيد و دو قدم پايين و بالاتر همين حرف تو بر " هرمنوتيك " حضرات بالايي يا پاييني و در مختصات فلان معرفتي زر مفت است. خوب چه كنيم؟!! غلطي كرديم به نام شناخت و حالا بايد از چاله " شناخت " درآييم و به چاله " از كجا صدق گزاره هايت را آورده اي؟! " بيفتيم.
   راست مي گويند يك سفيهي سنگي در چاله بيندازد عقلاي عالم جمع شوند نمي توانند درش آوردند! آنگاه كه زيرپاي سنگ بناي معرفت را كشيدند ما بايد بعد از گذشت چند هزاره  " تاريخ شناخت " هنوز در اصل اينكه " آيا واقعا مي شود شناخت؟!!!!!!!! " دست و پاي الكي بزنيم.
   برگرديم به اصل مطلب كه اصلا نمي دانم از كجا به كجا مي روم اين روزها؟! (هنوز آن صداهه كه تو پست قبلي ازش گفتم داره مي گه " حامد خفه شو!!! ") نقد آنگاه منطقي و "  آدم گونه " است كه با يك معيار واحد صاحب گزاره ها و شنونده گزاره ها (شنونده را مسامحتا بپذيريد به عنوان مدرك!) بر سر گزاره ها به بحث بنشينند. معيارهايي كه در شرايط مختلف دچار تغيير نشوند و در همان لحظه هايي كه بيش از هر لحظه اي به آنها نياز است از هم نپاشند. و تحت تاثير قرار نگيرند و از همه مهمتر از آنچنان نزديكي به حقيقت برخوردار باشند كه انگار اصلا خود حقيقت هستند( اهل فن مي دانند راجع به چه صحبت مي كنم!) و اين يعني از خود بي واسطه مان مايع گرفتن و يعني حتي براي فلسفه هم مبادي در نظر گرفتن. " حضور النفس عند النفس ".
   حال آقايان نسبي انديش نمي توانند به نقد باور داشته باشند و اگر هم باز نقد بفرمايند عملا حرف خود و ادعاي خود را نفي و زيراب زده اند! چون نقدي كارساز است كه مبادي اش مورد تفاهم باشد! حال آنكه نسبي انگاري راه تفاهم معرفتي را بسته كه چه عرض كنم! قفل و زنجير كرده! و ديگر نقدشان به درد دايي جان انيشتن شان مي خورد كه لااقل در عرصه معرفت و معرفت شناسي نظريه نسبيت آن دايي گرامشان را اثبات كردند آنهم از نوع اثبات هاي " پيدا كن پرتغال فروش را!!! "
--------------------------------------------------------
به قول يكي از ... (!!!):مونولوگهاي (نمي دونم چي چيه!) ذهن ما بود! (نقد بفرماييد؟؟؟؟!!!!)
- يكي نيست بگه اگر جهل آميز است ديگر نقدش چيست؟!
-------------------------------------------------------
رب اغفر و ارحم و تجاور عن ما تعلم انك انت الاعز الاجل الاكرم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 اسفند1386ساعت 0:30  توسط ح.ص  | 

   یکی از درونم! که شاید خودم باشم(!!!) امروز به من گفت: " حامد خفه شو!!! "

   در کنار قبر امامی این چنین رئوف " حامد خفه شو!!! "

   آخر اینجا مشهد الرضا(ع) است.

-------------------------------------------------------------------------

"(پیروی پست دیشب!!!)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت 19:52  توسط ح.ص  | 

   در زندگی به دنبال راهی می گردم که در برابر تمام شکها بیمه ام کند و برای رویارویی با هر طوفان خانمان براندازی مقاومم کند.

   من به دنبال راحت و امن می گردم. راحت و امنی از جنس بلا و ابتلا!

   من به دنبال نفس مطمئنم! آه که چقدر این کلام غوغا می کند:

   یا ایتها النفس المطمئنة ارجعی الی ربک راضیة مرضیة!

   خدایا! آن رزق جامعت که در برابر هر شکی حفظم می کند و در برابر هر تزلزلی راسخم می کند و در برابر هر غربتی  امن من است را عطا کن! حتی آنجا که غربت در عین بودنهاست!

   آن " امن و هدایت "ی را که در " لهم الامن و هم مهتدون ". 

------------------------

روزهای سختی را پشت سر می گذارم روزهایی از جنس گیجی و حیرت.

و تلاشی برای پاسخ به سوال " چه کنم؟! "

اگر مسیح را نجاتبخش می دانند! آیا یوسف زهرا آنقدر عز و قرب برای تو ندارد حامد؟؟؟!!!  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت 2:17  توسط ح.ص  | 

" ان اعبدونی هذا صراط مستقیم ".

   صراط یعنی شاهراه و به راه نزدیک و نزدیکترین راه اطلاق می شود. در فرهنگ قرآنی صراط به معنای اصلی ترین و نزدیکترین و بهترین راه برای وصول به رشد است. و رشد ره آورد دین است و حتی بالاتر از تکامل. که در تکامل هم پوچی ها هنوز هستند و چه بسا پوچی تکامل بالاتر از هر پوچی باشد. و رشد مقصد است و غایت. رشد یعنی جهت. یعنی هدایت. یعنی همان چیزی که تکامل تازه با آن کامل می شود!  تکامل یعنی به کارگیری تمام استعدادها و توانایی ها در حد اعلا و قابل تصور و رشد یعنی در جهتی به کار انداختن آنها و به کار کشیدن آنها و سرمایه های از اویی را برای او به کار گرفتن. و فقط از دین چنین کاری بر می آید. و تنها رشد و تلاش برای آن است که خسر را برطرف می کند.

   عبودیت صراط است و در هر لحظه بر مهمترین کار صدق می کند و بر کارهای روی زمین مانده و در حد توان تو.  

با این ملاک امروز و این لحظه برای تو مهمترین کار چیست تا با آن بندگی کنی نه عبادت؟!!!

   و خود را از خسر برهانی که خسر نابودی اصل سرمایه و اصل دارایی ست و جبران ناشدنی!

بسم الله الرحمن الرحیم* والعصر* ان الانسان لفی خسر* الا الذین آمنوا و عملوا الصالحات* و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر* صدق الله العلی العظیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت 1:41  توسط ح.ص  | 

   شکها می آیند! و انگار نه انگار! یعنی آنقدر بی غیرت شده ام!!! که در برابر به یغما برده شدن تمام وجودم که در یک اعتقاد جمع شده ساکتم و به امید فردایی که بیاید و بساط همین نیمچه شک خمارآور را بگیرد نشسته ام و بازی فکر می کنم.

   آه از غربت فکر! آه!

آه! از تنهایی! از قریبی و نفهمیده شدن در عین داشتن زبان!!! در عین برخورداری از " ارتباط "!

آه!

   اینروزها بدجوری دردمندم! شاید به خاطر نبود طبیبی جامع است! به خاطر نبود کسی که دردم را بدون لب باز کردن خودم تشخیص دهد! و بگوید " این " درد توست! و این هم درمانش. اما وقتی فکر می کنم می بینم در کنار مرقد یکی از بهانه های آفرینشم! اینقدر ناامیدی از عالم!(نعوذ باالله!) بالاترین توهین به خدای عالمیان است! مگر نه اینکه مسیر حیات از سر و کله زدن با همین خلق الله است و زیستن با آنها و با آنها اوج گرفتن؟!

   غربت اگر هست! بگذار باشد

   تنهایی اگر هست! بگذار باشد

   راه رشد اینگونه اقتضا می کند و در برابر اراده رب العالمین چه کسی را یارای نقد است؟!

   قد تبین الرشد من الغی فمن یکفر بالطاغوت اولئک اصحاب النار هم فیها خالدون.

   جبهه اول احیای تفکر است و آزادی دادن به آن و نه آزادی از سنخ لاابالی گری و باری به هر جهت که آزادی از هر تقلید و هر تلقین و هر " پرپاگاندی " که این روزها مد هستند و عادت در لقلقه بودنشان است و حتی آزادی از عرفان و فلسفه و کلام! و فقط و فقط ارجاع به خود وآنگاه آغاز حرکت و آغاز تفکر و آغاز عقلانیت و آغاز انتخاب و آغاز سیر. و با هر نقدی که بر حرفم بزنی باز شروع از مطلق تفکر است.

   پس چا دارد در نبود تفکر بسوزم و بسوزیم! و بخوان با من:

آه!  از غربت فکر! آه !

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت 1:23  توسط ح.ص  | 

   در طول زندگي انسان، به علت هجوم كارها و گرفتاري هاي روزمره و عجيب و قريب و براي فرار از اهمال كاري و احيانا خرابكاري و دوباره كاري ها، نيازمند به يك حركت اصولي برخواسته از يك سري قواعد است. قواعدي كه قادر باشند در طول زندگي، در برخورد با عوامل مختلف سر راه انسان و مشكلات و موانع، پاسخ هايي مناسب و معقول داشته باشند و انسان با عرضه شرايط ويژه خود به اين نظام متشكل از اين قواعد، پاسخ هايي در خور استخراج كرد. مثل يك تابع و يا يك دستگاه معادلات ديفرانسيلي* كه با بدست آوردن دستگاه عمومي متشكل از چند معادله اصولي و پايه، مي توان با دادن شرايط ويژه به دستگاه پاسخ هايي متناسب بدست آورد. زندگي را هم اگر به مثابه يك جريان توام با هزاران شرايطِ در هر لحظه ويژه و استثنايي بگيريم و فرض كنيم، و به سطحي از شناخت هستي هم رسيده باشيم، ضرورت وجود اين نظامِ هماهنگ با تمام وجود انسان و همچنين هماهنگ با هستي روشن مي شود و اصلا دغدغه مي شود كه يا خودش اين نظام را بسازد و يا از جايي براي او اين نظام فراهم شود.

   اما مگر شرايط ويژه انسان چيست؟! در يك كلام: حوادث. حوادثي كه چپ و راست انسان را هدف گرفته اند و به تعبير قرآن به انسان اصابت مي كنند. و الذين اذا أصابتهم مصيبة قالوا انّا للّهِ و انّا اليه راجعون.

   و در همين شرايط كه معمولا هم به علت غفلت هاي انسان معمولا همراه پيش بيني هاي او نيست، او را به زير مي كشند و اسير مي كنند و زمينش مي زنند. و از آنهم بالاتر كه انسان محدود به زمان است و به مكان و محدود به توان اندك خود و ابزار شناخت او هم نسبت به كل هستي و قوانين حاكم برآن؛ ول معطل. معلوم است وضعيت چه مي شود؟!

   سردرگمي و رسيدن به پوچي و پشت پا زدن بر هرآنچه ارزش و قانون و قاعده است در اثر برخورد با چند تا از اين مشكلات شايع ترين عارضه اين گونه حوادث است. و خوب اولين قرباني اين شرايط بعد از موجوديت خود انسان، خداست. مظلوم هميشه تاريخ! و زير پا گذاشتن تمام قواعد؛ و باز به تعبير قرآن : حدود الله (تلك حدود الله فلا تقربوها). در حاليكه اگر اصولي با اين شرايط برخورد مي شد نه تنها پايان اين شرايط پوچي و دلسردي از هرآنچه آينده است ! نمي شد، كه اين شرايط تبديل به سكوي پرتاب انسان به غايتِ خارج از تصور او مي شد.

   و لنبلونّكم بشي ء من الخوف و الجوع و نقص من الأموال و الأنفس الثّمرات و بشِّر الصّابرين.

   و اين صبر وقتي با نماز همراه شد، آنگاه انسان خطاب مي شود صابر. و صابر به گواهي قرآن هدايت يافته است. همان كه گمشده هر متفكر متحير از كار خود است در اين عالم كه چه كنم؟! يا ايها الذين ءامنوا استعينوا بالصّبر و الصّلاة أنّ الله مع الصابرين. ... و لنبلونّكم بشي ء من الخوف و الجوع و نقص من الأموال و الأنفس الثّمرات و بشِّر الصّابرين*الّذين إذا اصابتهم مصيبة قالوا إنّا لله و إنّا اليه راجعون*اولئك عليهم صلوات من ربهم و رحمة و اولئك هم المهتدون*

   و هدايت يعني پاسخ به سؤال: در هر لحظه چه كنم؟! و هدايت همان رهايي شدن انسان از دامن هرچه شك و ريب و سردرگمي ست. و رهايي از هرآنچه پوچي و بي قانوني و دم غنيمتي ست. و آيا اين همان معني نظم نيست؟! آيا معني آن جز سامان دادن به زندگي انسان است؟! آيا نظم جز اولويت داشتن در زندگي و همواره براي ضرورتها زندگي كردن نيست؟! و بالاتر همان زندگي اصولي نيست كه حفظ اين اصول بالاترين اولويت هاست؟!

   وقتي انسان در برابر هر حادثه اي راهي و يا راه هايي براي عكس العمل دادن، داشته باشد ديگر چه غمي و ديگر چه دلهره اي و دبگر چه بي قانوني و چه بي حرمتي اي؟! اصول اينگونه ارزشمند مي شوند و آنقدر اهميت مي يابند كه انسان بدون آنها عملا از عمل و تشخيص وظيفه ساقط مي شود. و آنجا كه اين اصول و نظم ها و قواعد به خطر مي افتند، حتي حسين حاضر مي شود براي حفظ آنها خودش و هرآنچه دارد را بدهد و فدا كند ولي آن اصول باشند. چرا كه انسان است و زندگي اصولي اش !  

   اما آنچه اينجا از نظم گفتيم و پيوند و هماهنگي آن با هدايت زمين تا آسمان با نظم مدنظر در علم مديريت و امثالهم فرق دارد، كه آنجا هدف از نظم بهره وري ست و بالا بردن هرچه بيشتر كيفيت و بازدهي و توليد بيشتر ثروت؛ و اينجا هدف از نظم رهاسازي انسان از چنگال و چاله پوچي و سردرگمي در اين وادي بلا، و به سلامت عبور دادن او از اين سرا و آدم كردن انسان و ياد دادن اصولي زندگي كردن. آنجا، روش نظم داري ايجاب مي كند تنبيه كني و توبيخ كني و تشر بزني و تلقين كني و در يك كلام سرت برود نظم نبايد برود و نظم مي شود همان بت؛ و اينجا، براي نظم اصالت بالاتر از انسان قائل نيستيم كه انسان اصالت دارد و رشد او و فلاح او و آنجا كه انسان در حال ماندن است و به فرض محال همين نظم اصولي عامل ركود اوست، نظم كنار زده مي شود و راهي ديگر را درصورت تضاد مي جوييم؛ و البته اين امر ناشدني ست چون منشا صدور اين نظم چشمه پاك وحي و شريعت است و ناظم، الله، رب العالمين است. و آنجا، ناظم كه نه ناظم ها، همه غير خدايند. لذا به همين اندازه از مرتبه دغدغه براي انسان پايين مي آيند !

   نظم همان چيزي است كه ما در تشكل ها و فعاليت هايمان كم داريم و عمل ما ناچار  آفت زده مي شود و هرچه مي ريسيم پنبه مي شود و گاهي آنقدر كار بالا مي گيرد كه با نيت خدمت مي شويم ... .

   با اين مفهوم از نظم كه پشتوانه اي دارد از يك دريا معرفت و آگاهي و ايمان ! ديگر عمل ما تضمين شده براي ثمره دادن است و بي جهت نيست كه علي(ع)، در آخرين لحظه هاي بسر بردن در اين دنيا، آنجا كه بايد مهمترين و بالاترين و اساسي ترين و خلاصه عصاره اين همه تلاش در راه الله را بزند، و با آن مقام بس والا و غير قابل تصور براي انسان ! بعد از تقوي، نظم را و توصيه مي كند. حتي به فرزندانش حسن و حسين(ع) كه از نظر تضمين عمل در اوج بودند و سپس تمام عالم را وصيت كردند.

   اوصيكما و جميع ولدي و اهلي و من بلغه كتابي بتقوي الله و نظم أمركم و...

   آمدن نظم امر بعد از تقوي بي جهت نيست. تقوا، حالتي در انسان است كه باعث گرايش او به سوي افكار و عمل هايي و فرار از افكار و اعمالي خاص مي شود و اين گرايش ها ناشي از شناختها و سنجش هايي ست. وقتي انسان در اثر نيازها و ضرورتهاي حيات، به تفكر و شناخت روي مي آورد و در برخورد با خود ! ضرورت حركت و عمل را مي يابد ناچار ‹‹ مي شناسد ››، ولي با بالا رفتن شناخت ها و راه هاي پيش رو، مسئله سنجش پيش روي او قرار مي گيرد و با عقل و تعقل به سنجش رو مي آورد و با معلوم شدن بهترين، از آنجا كه ذاتا حبّ الخيرات دارد به خيرات روي مي آورد. اما، عملش هنوز آفت دارد.هستي در برابر عمل او و پندار او بي پاسخ نيست. و ناچار بايد هستي را بشناسد و اينجا محدوديت او آفت مي شود. ولي محدوديت را وحي برطرف مي كند. وحي شناختهايي را كه انسان قادر نبود حتي براي آنها طرح مسئله كند و قادر نبود از آنها حتي مجهولي بيافريند، به او مي آموزد؛ و ضرورت مكتب رو مي زند و دين وسط كشيده مي شود. در اين مرحله انسان گرايش مي يابد به يكسري عمل ها و اجتناب مي كند از يكسري ديگر، چراكه رهاورد شناخت هاي خود او، به او اينگونه مي فهمانند. و اين جا او متقي مي شود. در اين مرحله است كه انسان بدون در دست داشتن نظم، قابليت پياده كردن اهداف مدنظر خود را كه برگرفته از مجموعه شناختهاي اويند و همان اهداف مكتب است، را ندارد. او حتي با داشتن تقوا هنوز ناقص است. و با نظم آنهم نظمي كه اصولي ست و متناسب با او و هستي است و كارآيي آن تضمين شده باشد.

---------------------------------------------

* معادلات دیفرانسیلی: معادلاتی که از مجموعه معادله های مشتق های یک تابع و خود تابع تشکیل می شود. در این دستگاه ها بعد از پیدا کردن چند جواب عمومی و خصوصی به ازای مقادیر مختلف پارامترهای درون معادله به شما پاسخ های متفاوت می دهند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 اسفند1386ساعت 17:40  توسط ح.ص  |