بزرگی می گفت:"اگر انتحار جایز بود ولو کراهتا تا به حال خودم را خلاص کرده بودم."
----------------------------------------
خوشا آنروز که خواهم رفت
خوشا آنموقع که می آید از پی لحظه
و خواهد بودش این زنگاره دل
این بی کس شیدا !
در برش شولای درد بودن اکنون
راحت و آرام
خوشا آنروز ...
خوشا آن لحظه شیرین .
بسم الله الرحمن الرحيم
ايكاش مي شد زندگي را با پاسخ به سوال : بودن يا نبودن پاسخ گفت. ولي افسوس كه مسئله اصلا بودن يا نبودن نيست. بودنم برايم قطعي ست. بلكه با دركي كه از خودم دارم مسئله ضرورت بودن و چگونگي بودن است.
مگر فهم بودن يا نبودن سخت است؟! آري؛ چه بسيار آنها كه سالها عمر بر سر همين پرسش تلف كردند كه آيا واقعا هستند؟! و آخر سر هم نتيجه گرفتند: آري ! و چگونه؟! با پذيرش اينكه ‹‹ هستم ›› به به نتيجه ‹‹ هستم ›› رسيدند!گفت:"مي انديشم پس هستم"!!! خوب پدرآمرزيده چگونه فهميدي"مي انديشي"؟! جز با پذيرش بودن خودت؟!فهميدي بودنت در غالب فكر كردن است و بعد نتيجه گرفتي هستي؟! تا بودنت را نپذيري چگونه انديشيدنت را مي پذيري؟!
‹‹كوگيتو››(Cogito)ي دكارت درپي پاسخ دادن به همين شك مسخره است كه از كجا واقعيتم را بپذيرم. خوب همين چيزي كه اسمش را شك گذاشته اند از كجا آمده و اصلا همين شک الآن كجاست؟!مگر غير از اينكه در وجود من است؟! پس وجود من مسلم فرض شده و مگر مي شود بدون مفروض پنداشتن ضروري و بديهي وجود خود به ماوراء آن، حالا مي خواهد فكر باشد و يا هرچه، منتقل شد؟! " فكر مي كنم يا شك مي كنم پس هستم " يعني چه؟! بايد مي گفت هستم پس فكر مي كنم يا هر كاري ديگر!!!
تازه چاله از اين هم عميق تر است. با اين رهيافت بيشتر از بودن خودم به چيز ديگري دست نمي يابم. به فرض پذيرفتي از اين طريق كه هستي، خوب كه چه؟! مگر دعوا سر بودن است؟! چه كسي را در عالم مي شناسي كه بگويد،واقعا و از ته قلب كه من مثلا، نيستم! خوب اگر نيستي پس اين من چيست كه مي گويي ‹‹" من" نيستم››. و يا مثلا شك دارم هستم يا نه؟! خوب اگر شك دارند آيا واقعا حاضرند مثلا يكماه غذا يا آب نخورند يا مثلا 4 ماه و يا 6ماه! اگر شك دارند در بودن در لوازم استمرار اين بودن هم بايد شك داشته باشند. آيا حاضرند كه اين بودن تشكيكي را به خطر بياندازند؟! اگر آري معلوم است واقعا آدمهاي صادق و حقيقت جويي هستند. ولي اگر نه، خوب ...
با اين طرز پذيرش بودن فاجعه بعد از پذيرش بودن شروع مي شود و آن مسئله معروف كه :"بودن يا نبودن؛مسئله اين است"! اينجا ديگر اصلا مسئله نيست كه مسئله "چگونه بودن" است.
من يا تو در بودن و نبودنمان كه هيچ اختيار و اراده اي نداريم. ما حتي اگر بميريم و يا خودمان را نفله كنيم از بين نمي رويم، فقط جور ديگري استمرار مي يابيم. ما نابود نمی شویم. حتی مرگمان هم نابودی نیست. پس مسئله ديگر بودن يا نبودن نيست كه بنشينم و ژست بگيرم و مثلا عالم را هم در اين ماراتن به اصطلاح علمي سركار بگذارم كه : الا يا اهل العالم! من هستم! و خوشحال از اين كشف بزرگ! براي آن طول و تفسير هم بگويیم. اگر راست مي گويي چگونگي اش را برايم بگو. و همين جاست آن خطكش بزرگ و معيار بزرگ و هر ديدگاهي اينجا به درستي شناخته مي شود. چرا كه در مقام رفع ضرورت هاي انسان انسان خودش معيار است و دركي از نيازهايش. فرضا بعد از كلي تفكر روي خود و درك بلاواسطه خود به اين نتيجه مي رسد كه بايد در كنار همنوعانش زندگي كند و بايد در جمع باشد و اين نيازی اساسي براي اوست. حالا مكتبي و ديدگاهي گفت: انسان اساسا موجودي منزوي است و بايد در غار زندگي كند! و از همنوعانش جدا باشد. خوب اين حرف از نظر من كه نيازهاي خودم را مي شناسم حرفي چرت است!!! چون آنچه من از خودم مي شناسم اين نيست. بلكه زندگي در اوج ارتباط با انسانهاست و اصلا زندگي براي انسانهاست و دردهايشان. و اين شناخت از خود همان معيار اساسي در برخورد با آرا و ديدگاه ها می بشد. و البته اين يكي از معيارهاي اساسي و بلکم بهترين آنهاست.
بد دردی ست بی دردی !
شده که تا حالا با اینکه از سر و کولت کار روی زمین مانده داری باز تنبلی کنی و تکانی به خودت ندهی؟! و کاری از پیش نبری؟! شده که مدت ها یک جا بنشینی و زل بزنی به انبوه کتاب های نخوانده ات؟! شده که با کوهی از مسئولیت های روی دوشت باز لا ابالی بازی دربیاوری و انگار نه انگار طی کنی؟! و خیلی شده های دیگر.
همه اش از دل مردگی ها و روزمره گی های سیاه و تاریکی ست که چپ و راست از در و دیوار در حال بمباران شدن با آنها هستیم. از تلویزیون بگیر تا صحبتهای عادی با اطرافیانت و گعده های به اصطلاح دوستانه و فامیلی و هزارجور بهانه الکی برای با هم بودن. و این دلمردگی ها تنها زمانی رو می زنند و تو را به عمق فاجعه آرام در درونت آگاه می کند که تو و من ! تنهاییم و در تنهایی فرصتی پیش آمده تا آواز درون و فریادش را بشنویم.
تو را نمی دانم وی من بلبشویی در درون دارم.
مدتها به راه درمانش فکر می کردم. زمانی تمام ارتباطهایم را یکطرفه قطع کردم. فایده ای نداشت و حتی با این فضای نزدیک خانواده ها ضررهایی هم داشت و حتی بالاتر صله رحم های مفید هم این وسط قربانی شدند و تازه بعد از مدتی فهمیدم که اصولا یکی از مکانهای درمان این دلمردگی ها همان دید و بازدیدهاست منتها نه با این مدل فعلی اش که باید عنان آن را بدست گرفت و هدایتش کرد به جهت دلخواه خودت. مدتی گوشه نشینی و خلوت گزیدن. دیدم فلاح در گوشه نشینی نیست که در اوج حضور است و باز فلاح در برخورد با آدم هاست. پس باید چه کار می کردم؟! پوچی تمام وجودم را فرا گرفته بود. کانون احساس هایم و اندیشه هایم به نیستی و ولنگ و باری افتاده بود. شرف انسانیتم و فکرم و تمام شعاع های وجودم به گند کشیده شده بودند که گند فقط در فحشا و گناه صریح نیست که در نشستن و بی دردی ست. تا اینکه یکی از نزدیکانم مُرد. و عجیب تا چند وقت شارژ بودم. با اینکه او را خیلی دوست داشتم(چون مادربزرگم بود!) اما من در عین بهت خیلی شاد بودم ! طوری که همه فامیل تعجب می کردند. و دوباره یکی دیگر از نزدیکانم(مادربزرگ دیگرم هم به فاصله یکماه و نیم از مادربزرگ اولم). و من در اوج ! نمیدانم چرا؟!
و با فاصله از این دو مرگ دوباره همان دلمردگی های سابق و بدتر از حتی قبل ! چون حلاوت این تجربه ها مرا معتاد خوشی آنروزها کرده بود و حالا با فاصله و فراموشی آنروزها و آن تجربه بن بست عمیق تر و شدیدتر آزارم می داد.
تصمیم گرفتم چند وقتی را به قبرستان ها بروم. و رفتم. و نتیجه باورنکردنی ! جرقه هایی عجیب و قریب در ذهنم و شعله گرفتن درونم و دوباره وسعت یافتن. درمان را تا حدودی فهمیده بودم. شوژه خوبی بود و روی همان شروع به فکر کردن کردم.
مرگ برای ما آغازی ست. و پایانی. آغاز سفری نو و عجیب و آغاز دیداری و بالاتر حضوری.درک جضوری بی واسطه از قدرت حی مطلق. درکی بی واسطه از فیض الله رب العالمین. و پایانی از تمام دردها و رنجها و نیستی ها و خلاها. پایانی بر تمام دل مردگی هایی که چون چاه خوره ما هستند و ما را در خود فرو می برند. و چه کسی ست که از تاریکی چاه و سرمای نمناک چاه به دیدار حی و قیوم نرود. درمان را در مرگ یافتم و نه کشتن خود. که در یاد مرگ و آغوش گرفتن مرگ. و حتی به اینجا هم ختم نمی شود که وقتی در کنار شهید می روی و مزار او را نظاره گر می شوی یک دنیا حرف برای تو دارد و یک دنیا درمان برای دل کثافت گرفته تو ! شهید کسی ست که در حضور است و پی در پی شهادت می دهد بر حضورش و شهید زنده است و ما مرده. و همین راه درمان را برای من دلمرده در روزمرگی ها غوطه ور معلوم می کند. موتوا قبل ان تموتوا. بمیرید قبل از آنکه بمیرید !
مرگ درمان تمام دردهای ماست. و چه شیرین است مرگ.
مرگ پایان نیست که آغاز دویدن هاست !
و با این دید دیگر تو منتظر نیستی که رمقی بیابی برای کار. روحیه ای می یابی به اندازه اسب ! وقتی در حال مسابقه است ! و دیگر آرام نداری که باید کار کنی. تو عاشق مرگی و همین عشق به تو نیرو می دهد و حتی تو را واکسینه می کند در برابر دردهای به ظاهر درد ! و در برابر شکستهایت. و عملت را از قید و بند نتیجه آزاد می کند. به تو چه ربطی دارد که آخر کار چه می شود؟! تو کارت را به بهترین شکل انجام می دهی و منتظر رفتنی آخر کار هرچه شد به تو چه ؟! (البته جسارت خدمت حضرات نشود منظور از تو خودم هستم !!!) و چه خوش است هنگامه رفتن. آنهم نه در هر حال که در حال مرده بودن و فقط به دست غسال عالم تکان خوردن و نه از خود تکان داشتن !
و من الله التوفیق.
---------------------------------------------------------------------
- این تیکه آخر تفسیر می خواهد که انشاءالله به آن هم خواهیم رسید.
بسم الله الرحمن الرحیم
مقدمه(خيلي طولاني به جاي ... تا آخرش بخوان)
در اين روزها از خيلي ها مي شنويم كه : بايد كاري كرد و بايد فعاليتي انجام داد. بايد حركتي صورت داد و براي بيداري امت! و خلق! كاري كرد. با اينكه حرف هاي گنده اي هستند، و به ظاهر هم مهم جلوه مي كنند ، اما با بررسي اي مي توان در يافت كه بيشتر متكلمين اين حرف ها از مرحله بدجوري شوت هستند و بدجوري كوكي كار ميكنند ! غافل ار اينكه اصلا انگيزه ي اين حرف ها در آنها اصالت داشته باشد و يا اينكه اصلا علت بروز اين حرف ها را بدانند و بيداري و درد آنها از درون آنها سرچشمه بگيرد و پشت تمام اين سر وصداهاي آنها تفكري خودجوش نشسته باشد.
ما قبل از اينكه بخواهيم براي افراد و اشخاص ارزشها را روشن كنيم ناچار بايد به ميزان اصالت همين حرفها خودمان فكر كنيم و ابتدا با خودمان مسئله را حل كنيم، كه اصلا چرا بايد براي مردم حرف زد؟! چرا بايد براي مردم عمل كرد؟! چرا بايد براي فرهنگ آنها زجر كشيد و چرا بايد آنها را آزاد كرد؟!
پاسخ ها ممكن است يكراست(!!!) سر از ارجاع به فلان آيه، فلان حديث يا فلان گفته فلان عالم سر در بياورند، بدون آنكه پيش زمينه هاي فكري و ذهني وبالاتر احساسي لازم و ضروري آماده شده باشند. تو ! آنگاه مي تواني به حديث ارجاع دهي كه اولا خودت حجيت حديث را درك كرده باشي، از راهي درست و آدمانه! بعد بتواني همان حجيت را به مخاطب منتقل كني و تازه تمام اين فرآيندها از درك خودت گرفته تا تفسير آنها (آيات و احاديث) معطل شناخت تو از قرآن و حديث و احساس و تعلق تو به آنهاست و گره خوردن تو به قرآن و معصوم(ع). و همه بز محتاج علومي مقدماتي و عظمت يافتن تو در كنار آيات و احاديث. اما تا آن روز چه؟! البته بنده منكر كار بر روي منابع اصيل دين نيستم بلكه بر روش كار ايراد مي گيرم. اگر ما بدبختها حرف معصوم را نمي فهميم كه اشكال از حديث نيست (شايد هم باشد در موارد تضاد اخبار و ...) اگر ثابت شد كه حديث از معصومي است، و ناچار بايد از راهي ديگر وارد شد. عيب از ساحت خدا و معصوم و قول آنها پاك است. اما چاره ما چيست؟! بنشينيم يك كنار و دست روي دست بگذاريم!
من مي گويم: آري ! بنشين تا در تو جريانهايي شروع به كار كنند، آنوقت مي بيني انگيزه براي كار از كجاها آب مي خورد كه تو حتي فكرش را هم نمي توانستي بكني !
وقتي راه مي روي و در حال خودت هستي، ناگهان اگر سرت به چيزي بخورد و يا چيزي از آسمان همين طوري بيايد و بخورد توي سرت ! و يا درچاله اي بيفتي و ... به خودت مي آيي و اطراف را نگاه مي كني و خلاصه سر از لاك بيرون مي آوري. چرا؟! چون اولاً بلانسبت بعضي ها(!) گاگول و خرفت نيستي و نسبت به اطراف حساسي؛ ثانياً، مانع به ضرر توست و تو به حكم تماميت انسانيت از ضرر فراري هستي. اين دو را با هم تركيب كن ! چون تو ويژگي شاخصت (در كنار تمام وجوه افتراقت با هستي!) تركيب سازي ست و آخر سر تركيبي جديد فراهم آوردن.(حتي آنجا كه گندهايي مي زني قابليت داري كه گندهايت را به حد اعلا برساني و طوري تركيبي جديد بيافريني كه خطاب آيه " ... بل هم اضل" شوي!).
تو حساسي و قادر بر شناختن و از طرفي ذاتا فراري از ضرر.
تو مي خواهي كاري كني ( بالاخره نمي توان بيكار بنشيني، يا بايد كاري كني و موافق نظام ها و سيستم هاي فعلي فعاليت كني و يا بر عليه تمام آنها بشوري. فعلا هم كاري به درست و غلط بودن خواستهاي تو ندارم!) و اين خواستها و گرايش ها وجودشان در تو جبري ست. نمي تواني نسبت به آنها بي تفاوت باشي. از طرفي از ضرر هم فراري هستي و هزار جور قيد و بند ديگر هم همراه توست و براي تو راه فراري از آنها نيست. اختيار داري. شناختهايي داري و قادر بر توسعه شناخت هايت هستي و حتي بالاتر، مي تواني خودت را بشناسي! خوب؛ يالله تركيب كن !
مي خواهي كاري كني، ازضرر فراري هستي و تازه گرايش بر سودهاي بي نهايت هم داري. قادر بر شناخت هم هستي، اختيار هم داري و مي تواني انتخاب كني و راحتت كنم تو مجبور به انتخاب هستي. زمين بروي آسمان ! آخر سر هر كاري كه بكني باز انتخاب كرده اي پس الكي روشنفكر بازي درنيار كه من نمي خواهم انتخاب كنم و ... . من فقط مي خواهم آبشخورهاي انگيزه را نشان دهم و كار تو هم به من ربطي ندارد. روش اينگونه است. همه چيز در تو مهياست.
عشق به اندازه كافي داري، عرضه داشته باش و معشوقت را خودت انتخاب كن. اين حرف كه بايد در ما علاقه ايجاد شود و ... از نظر من مذخرفي بيش نيست. اين همه فعاليت از صبح تا شب با كدام نيرو ممكن است به جز عشق. فقط گرايش آن را بايد عوض كرد.
كافي ست ضررها را بشناسي و سودها را. قدرت بر شناخت هم كه ماشاءالله ! تا دلت بخواهد داري حتي اگر آدم شكاكي هم باشي و اساسا به يقين باور نداشته باشي!!! آنقدر توانايي شناخت باز متصور هستي كه در اين مورد خاص راهت بياندازد. با اين ديدگاه بدبينانه به معرفت آنقدر توانايي داري كه يك جامعه دموكرات كه تماما ب بنيادهاي شكاكيت استوار است پس تو خواهي توانست خود را بشناسي.(اگر حد نهايي توانايي معرفتي بشر ساختن جامعه اي دموكرات و پلورال از حيث تعدد عقايد است، من مانده ام اين همه قدرت بر شناخت و غير شناخت را كه در آستين دارم و باقي توانايي هايم را كجايم كنم؟!! يك الاغ ويا يك بز و يا يك زنبور هم قادر بودند با همان بضاعت مغزي خود ! جامعه اي دموكرات بسازند. پس اينهمه توانايي ذهني من چه مي شود؟!!)
با اين ديدگاه اولين موقف من در شناسايي ضررها ناچاراً خودم هستم. يعني شناخت خودم و براي درك بالاترين سود بازهم راه از خودم مي گذرد، كه:" من عرف نفسه ... ". تا من شناخته نشود چگونه سودها و ضررهاي اين " من " شناخته مي شوند. فهم اين مسئله خيلي روشن و واضح است. مثلاً، مي گويند: فلان غذا يا خوردني يا دارو يا هر كوفتي ! براي فلان جايت ضرر دارد. خوب اين شناخت و شناسايي ناشي از اشراف بر چگونگي كار كردن و ساختمان فلان جايت است ! و همچنين خواص آن خوردني يا كوفت ! و نتيجه گيري اينكه فلان چيز براي فلان تو (يا من!) ضرر دارد. در ارتباط با تمام فعاليت هاي تو هم وضع به همين صورت است. اگر مي خواهي كاري كني و فعاليتي انجام دهي، حالا هر چه كه مي خواهد باشد و در هر سطحي كه هست و هستي، چه فعاليت فرهنگي، چه سياسي و چه نظامي و چه عشقي(!) ... بايد خودت را بشناسي و بايد ارتباطهايت را بشناسي و بايد اشياء را بشناسي كه چه رابطه اي با تو دارند. آنگاه به انتخاب هر راه و فعاليت و هر چيزي در ارتباط با خودت روي بياوري و با معيار سود و زيان با هر چيزي برخورد كني.
اگر اينگونه رفتار كني، و اگر خود را بشناسي قبل از هر عملي و هر شناختي حتي، اشراف برخودت بايد بيابي.از تمام جهات؛ چه از جهت ويژگيهاي كلي حاكم بر تو به عنوان يك انسان و چه از جهت ويژگيهاي خاص و منحصر به خودت.[در بعد انساني، كه چه هستي و چه توانايي هايي داري و چه اهدافي در پي بودنت هست.]
آنگاه قادري در برخورد با هر عنصر خارجي، چه در فكر و چه در مقام عمل و بروز، از اين معيار محكم و كارآمد برخورداري كه چه از دست مي دهي و چه بدست مي آوري. در ارتباطهايي كه داري، سود تو در چيست و ضررت در چه. اينگونه طرز زندگي در بالاترين سطح از آگاهي و شناخت و انتخاب است، چون تمام ابعاد وجودي تو درگير فرآيند زندگي شده اند و تو بارور شده اي و تو انسان شده اي ! فرآيند زندگي اينگونه مي شود: " شناخت خود و هستي و بدست آوردن ملاك ها و معيارهايي از حق و غير حق، و گرايش به سود، به فلاح و رستگاري، و فرار از ضرر، غير حق و تمام اينها را عشق به خودت راه مي برد كه در تو به وديعت گذاشته شده است. و با اين گرايش ها و عشق، انتخاب بهترين راه و بهترين عمل. عمل صالح. "
اما، در انتخاب بهترين راه، به ميان اينكه خودت را بيشتر بشناسي و شناخته باشي راه تو بهترين به بهترين نزديك است. اگر صرفا تخمين و ارزيابي براي شناخت بهترين راه منحصر در معادلات و فرمولهاي رياضي و تئوري هاي شانس و نظريات لنگ در هواي روانشناسي و اقتصادي و سياسي و ... باشد، در اين بين تو هنوز ناشناخته مانده اي؛ و بايد بگويم تخمينهايت به درد عمه جانت مي خورد ! چون هدف تو و هدف از بودن تو حتي! در كنار اين همه زور زدنها و جر دادن هاي ذهنت، روي زمين مانده و هنوز از بودن آنها حتي بي خبري.حتي آنجا كه رو مي آوري به كارهاي ارزشي و غافل از اصل تمام فعاليت ها و ريشه تمام گرايشات خود هستي، آنجا هم اگر حتي صدها بار بميري در راه بهترين، چون انتخاب تو نه از روي شناخت اصيل و كامل كه از روي شانس و تلقين و كوك كردن بودهو تقليد، ارزشي ندارد، هرچند بر ذمه ات چيزي نيست !
اما اگر خودت را شناختي، به معناي واقعي، و اين شناختت هم بدون استفاده از هيچ حدواسط و واسطه اي نبود، يعني تنها خودت و خودت را بشناسي، مثل زماني كه گرسنه اي و يا تشنه اي و كسي در كار نيست تا اين خلأها را بفهمي، مي يابي كه تو ! مجبور به بودني و در بودنت هيچ نقشي نداري؛ حتي با مرگ هم نابود نمي شوي بلكه ادامه خواهي يافت، به شكلي ديگر. تو ادامه داري چون وجودت اين را فرياد مي زند؛ تمام گرايشاتت پايان ناپذيرند. حتي، به فرض كه اصلا ادامه نيابي، باز تو تمايل به بينهايت و تمايل به ادامه داشتن داري و اساسا به تداوم احساس نياز مي كني. نه از آن احساس ها كه هزار جور ايراد بر آنها گرفته مي شود كه احساسي از جنس روشني آفتاب در وسط روز. احساسي به روشني بودن خودت. و اين احساس نياز مثل احساس نياز به آب و غذا و بالاتر از نياز به غذا، كه اينها همه براي ادامه حياتند و ميل به تداوم و جاودانگي و مرگ، از ضرورت حيات سرچشمه مي گيرند و از نياز به حيات و چرايي حيات را براي تو معلوم خواهند كرد. و ضرورت ها هميشه از خود مسائل بالاتر هستند. ضرورت حيات و چرايي حيات خيلي بالاتر از خود حيات است چراكه ادامه حيات بسته به پاسخ سؤال ضرورت آن است.
با اين بينش، و طرز تلقي از خود(ابتداءً) و هستي، آفريدگار براي تو ضروري مي شود حتي ضروري تر از نان شب! و خدا از حد گزاره هايي اين چنين : " عالم خدايي دارد. " براي انسان به نيازي حياتي تبديل مي شود، كه اگر نباشد خدايي تو هم نيست مي شوي و اصلا نبودي.(دقت شود كه اين ديدگاه اصلا قصد نفي فلسفه و كلام را ندارد، كه از حتي پيش از فلسفه شروع مي كند و با اضطرارها سركار دارد. و انسان را آماده پذيرش مي كند و محيط خانه دل را حتي آنجا كه فلسفه توانايي گرم كردن آنرا ندارد در دل سرما، و در اوج مشكلات و خاموشي ها، آماده و او را با ضرورت ها آشنا مي كند.)
ويژگيهاي تو و هستي اطرافت ايجاب مي كند كه خالق اين همه از هر صفت مذمومي بريء باشد و تركيب را نپذيرد كه تركيب از محدوديت و نياز به اجزاء است، در حاليكه خالق، بي نياز مطلق است و اصلا اگر تركيب داشت ديگر خالق نبود. او بي نياز مطلق است. و هستي را بي شعور نيافريد و پشت تمام اين برنامه ها و بيا و بروها، يك دنيا برنامه و طرح قرار داد. و انسان در اين بين نقشي ويژه يافت. توانايي هايي به او داده شد كه از تمام هستي بزرگتر است و فرصتي داد براي عمل. صاحب تمام اين ها هم خود خالق آنهاست. از تو گرفته تا وقت تو و توانايي تو و تك تك اجزاء هستي. اينها بايد براي صاحب اصلي به كار بيافتند و براي او خرج شوند. خوب، صاحب كه بي نياز مطلق است ! پس چه كنيم؟! آنها را براي محبوب صاحبت خرج كن. محبوب خدا چيست؟! غير از مخلوقش؟! مگر نه اينكه خدا به ذره ذره اين عالم از روي محبت هستي داد ! اصلا خلقت بدون سرچشمه از محبت خدا به خلايق مگر شدني بود ! پس مجراي استفاده و به جريان انداختن تمام امكانات تو براي خلق خدا و بالاترين خلق اوست؛ يعني انسان. حال راز اين همه بدبختي كشيدن رئوس امت را براي خلق خدا فهميدي. زيركانه ترين كار در اين هستي كار براي خلق خداست. دركش هم خيلي راحت است. ديگر راز سختي هاي رسول براي آدم كردن امت را مي شود درك كرد و تصديق كرد كه از روي اجبار صرف و بدون پشتوانه معرفتي نيست كه رسول علاوه بر ماموريت داشتن از سوي الله، خودش هم عاشق كارش است. اين كار نبي و رسول است. اين كار امام است. اين كار معصوم است.
حالا اصل موضوع؛ يعني كار فرهنگي اصيل!
انگيزه كار فرهنگي از اينجا سرچشمه مي گيرد. از احساس نياز به بارور كردن خود، نه به تنهايي پرداختن به خلق بدون اينكه بدانيم چرا؟! حتي آنجا كه ايثاري مي كني باز هم به نفع خودت است. رويش و فلاح تو در ايثار است.
در اين بين هنوز يك مسئله باقيست. چگونه براي خلق كار كرد؟ معلوم است. خلق است و دنياي نيازهايش.
اما مسئله چند مجهولي ست. خلق نيازهاي متفاوتي دارد. ما هم كه محدود. چه كنيم؟ تو در حوزه ي توانايي ها و امكانات خود مسئولي. لا يكلف الله نفسا إلا وسعها. وسع تو چيست؟ اگر نانوايي؛بسم الله. اگر خانه سازي؛بسم الله. اما اين نكته را در نظر بگير كه اگر توانايي چند كار را داري جمع بين آنها صورت بده و چندين نياز را برطرف كن. آيه لا يكلف الله ... دو لبه است. هم خطاب به ضعيف دارد و هم به قوي. اما اگر در اين روزگار مي بيني تزاحم ها آنقدر زياد شده كه نمي تواني جمع صورت بدهي، براساس توانايي خودت ببين مهمترين نيازي كه از خلق مي تواني برطرف كني چيست. و در حال حاضر در اين دنيا چه نيازي بالاتر از هدايت. چه نيازي بالاتر از راه را نشان دادن. و چه نيازي بالاتر از فرهنگ. و چه نيازي بالاتر از دين ! آنجا که آدمها در حال نابود شدن هستند و آدمیتشان را به یغما می برند پرداختن به شکم و ... آنها غیر از فریب خود و مسخره کردن تمام اصول و هستی ! چیز دیگری نیست.
این نتیجه گیری را انشاءالله در آینده بازتر می کنم و مصادیق کار فرهنگی اصیل را که پیوند جدی با حیاتی ترین بخش های وجود انسان دارد را بیان خواهم کرد.
و من الله التوفیق.
شهادت یکی از فرماندهان ارشد حزب الله لبنان شهید عماد مغنیه را که به دست جوخه های ترور موساد به شهادت رسید را به امام زمان (عج) رهبر انقلاب و تمامی آزادگان دنیا تبریک و تسلیت می گویم.
صهیونیزم گمان دارد با به شهادت رساندن این گونه افراد قادر است مقاومت را در هم بشکند غافل از این اینکه مقاومت جریانی فکری قوی و اصیل است که ریشه در اعماق جان مبارزین راه آزادی و عزت دارد و قدمتی به درازنای تاریخ پرعظمت و پر برکت اسلام. در اثر همین فکر و همین اعتقاد اصیل و حقیقی و انسانی ست که اسلام توانسته تمامی آزمونهای پرخطر که تاکنون در مسیر رشد و بالندگی آن قرار داده اند سربلند و عزیز بیرون آید و با شهادت افرادی چون مغنیه و مغنیه های بی شمار هیچگاه خللی در مسیر آن ایجاد نخواهد شد و در اثر خونهایی این چنین بیش از پیش حرکت آرمانخواهی ملل مسلمان و در راس آنها شیعه پر افتخار تضمین و تحکیم خواهد شد.

اتاق شكنجه در طبقه سوم زندان زنان(اولین ساختمان کمیته مشترک)، مقابل اتاق شماره 11 بود.من تقريبا تير و مرداد ماه 52 را در آنجا به سر بردم. اتاق شكنجه حدودا 3 در 4 متر بود. يك تخت فلزي به ابعاد 2 در 2/1 متر، طنابي براي بستن دستها و پاها به تخت، چند عدد شلاق در اندازه ها و ضخامتهاي مختلف، يك باطري ماشين براي تامين برق باتوم الكتريكي و ... از جمله وسايل اين اتاق بود.
در مدتي كه بازجويان و شكنجه گران در حال كار روي متهم بودند، ساير زندانيان در سلولها عذاب مي كشيدند و در ناراحتي به سر مي بردند. هم براي خود و هم براي فردي كه شكنجه مي شد. اصلا گاهي بازجوها درهاي سلول ها را باز مي گذاشتند و به متهمين و زندانيان فحش و بد و بيراه مي گفتند و تهديد مي كردند.
شكنجه ها در آن زمان (شش ماهه اول 52) در حد سوزاندن با آتش سيگار و فندك بود. چك و لگد كه جاي خود داشت. بالاترين شكنجه هم شلاق بود. شلاق با كابل برق. بعضي ها آنقدر سريع در برابر اين شكنجه كوتاه مي آمدند و حرف مي زدند كه شكنجه گران به شلاق مي گفتند :‹ مشكل گشا ›؛ تازيانه هاي شلاق به كف پا روي اعصاب اثر مي گذاشت و با هر ضربه شلاق، درد تا مغز استخوان آدم را در بر مي گرفت و به اصطلاح تا مغز آدم سوت مي كشيد. تكرار شلاق موجب مي شد كف پا گوشت اضافي بياورد و برآمدگي در كف پا ايجاد شود[و وقتي كه زدن تمام مي شد روي همان پاي ورم كرده مجبور مي كردند كه راه بروي و بدوي و در اثر آن كف پا مي تركيد و خون ريزي هاي شديدي مي كرد و بعد از اين جراحتها دوباره شروع به زدن روي همان كف پاي مجروح مي كردند.]
آويزان كردن به صورت وارونه؛ دستبند زدن به صورت صليبي كه از همه شكنجه ها غير قابل تحمل تر بود. در اين شكنجه فرد را از مچ دست به ديوار صاف يا نرده اي آويزان مي كردند که تحمل سنگيني بدن موجب كشيده شدن دستها در طرفين و فشار طاقت فرسايي در مچ و آرنج و كتفها مي شد. آدم احساس مي كرد كه هر آن رگهايش پاره خواهند شد. ادامه اين شكنجه و تحمل آن بيشتر از بيست دقيقه امكان نداشت، چرا كه دستها باد مي كرد و حركت خون كند و دستها كبود مي شدند، بعد چارپايه اي زير پاي فرد مي گذاشتند و از او مي خواستند كه حرف بزند، اگر به زبان مي آمد كه هيچ، ولي اگر دم فرو مي بست دوباره چارپايه را از زير پايش مي كشيدند. يك سال بعد كه مرا به ساختمان اصلي كميته( كميته مشترك ضدخرابكاري ) آوردند، چندين بار از نرده هاي دور دايره آويزانم كردند و تا سر حد مرگ شكنجه ام دادند كه ... .
از ديگر شكنجه ها باتوم برقي بود كه براي برق آن از يك باطريهاي ماشين استفاده مي شد.
يكي ديگر از شكنجه هاي سخت و وحشتناك، آپولو بود كه تقريبا از سال 52 در ساختمان اصلي كميته مشترك مورد استفاده قرار مي گرفت. وقتي كسي را به آنجا مي بستند، سر دردي به او دست مي داد كه اعصاب و روانش را خراب مي كرد و به هم مي ريخت. ( آپولو وسيله اي بود كه در پي همكاري هاي ساواك و موساد و سيا به عنوان ابزاري موثر براي شكنجه به ساواك منتقل شد و از آن در جريان شكنجه و اعتراف گيري و بازجويي همراه با شكنجه استفاده مي شد. اين دستگاه كلاهي فلزي داشت كه سر متهم در آن قرار مي گرفت و دستگيره ها و پابندهايي براي مهار متهم و جلوگيري از حركات متهم در طول شكنجه. در طول شكنجه هم سيمهاي برق به سر و بالاتنه متهم متصل مي شد و با مهار شدن متهم در دستگيره ها و پابندها با كابل و شلاق به كف پاي او زده مي شد. اگر متهم در طول شكنجه تكان مي خورد دستگيره و پابند محكمتر مي شد و چون در آنها پيچهايي تعبيه شده بود در اثر محكم شدن اين پيچها در مچ دستها و پاها داخل مي شدند و درد عجيبي ايجاد مي كردند. همچنين متهم هرچه فرياد مي زد در اثر درد شكنجه همه ي اين صدا در درون كلاه آپولو جمع مي شد و اعصاب فرد به شدت آسيب مي ديد و بعضا باعث پاره شدن پرده گوش مي شد. )
جنبه رواني اين شكنجه ها بيش از خود شكنجه ها فرد را اذيت مي كرد. بزرگ كردن شكنجه ها و شايعات پيرامون آن، دل زنداني را خالي مي كرد. همين دلهره و ترس باعث مي شد افراد زودتر بشكنند.
در مورد ناخن كشيدن من نديدم و يا نشنيدم كه ناخن كسي را بنشينند با انبر بكشند. وقتي روي ناخن شلاق مي زدند، از بيخ مي پريد. گاهي هم سه يا چهار سوزن ته گرد را تا نيمه در زير ناخن فرو مي كردند، بعد فندك يا شمع زير سوزن روشن مي كردند. اين كار سوزش عذاب آوري داشت. بعد از مدتي زير اين ناخن سياه مي شد، چرك مي كرد و بعد از چند روز مي افتاد.
من اينكه گفته را كه برخي گفته اند بطري مي شكستند و اماله مي كردند را قبول ندارم. يا حداقل اينكه من نديدم و نشنيدم. اين درست نيست كه كسي بگويد در آنجا كاري منافي عفت مي كردند يا اينكه فلان بازجو يا شكنجه گر آلتش را در دهان كسي مي گذاشت. من نشينيدم كه كسي بگويد با من چنين كاري كردند. اگر چنين كاري مي كردند حتما مطرح مي كردند و از طرح آن ابايي نداشتند. بعضي جاها هم كه كه تجاوز به دختران و زنان مطرح شده، قابل بررسي است. آنها تهديد مي كردند اما عملي نمي كردند. قبل از سال 52 هم كه فعاليتها در حد پخش اعلاميه بود كار به شكنجه هاي جنسي و حيثيتي نمي رسيد. اگر از بجه هاي مجاهد هم پرسيده شود (كساني كه فعاليت مسلحانه و چريكي داشتند) خواهند گفت كه شكنجه، شلاق با كابل بود، براي اقرار گرفتن همين شلاق كافي بود. معمولا دخترها را كمتر مي زدند مگر اينكه يقين داشتند دختري حرفهاي مهمي دارد و نمي زند، با اين حال لخت و برهنه هم نمي كردند. البته موارد استثنائي بود مثل اعظم روحي آهنگران و فاطمه اميني كه زير شكنجه كشته شدند. اميني را حتي به بيمارستان بردند ولي در همان جا فوت كرد. زني هم بود كه با وحيد افراخته اعدامش كردند، البته وحيد و اين خانم در بازجويي خيلي ضعيف ظاهر شدند. (وحيد افراخته يكي از اعضاي رده بالاي مجاهدين خلق كه در تغيير مواضع سازمان در سال 54 يكي از عناصر اساسي بود و ماركسيست شد. بعد از دستگيري اعترافاتش باعث دستگير شدن عده كثيري از مبارزين شد و همكاري هاي گسترده اي با ساواك انجام داد و حتي در يك مصاحبه تلويزيوني هم شركت کرد و در آن مصاحبه از گذشته خود اظهار پشيماني و مراتب جان نساري خود را نسبت به دستگاه اعلام كرد. با وجود اين نزديكي به ساواك به علت شركت در عمليات ترور مستشاران آمريكايي علی رقم تلاش ساواک برای تبرئه کردن او در اثر فشارهای آمریکایی ها بالاخره اعدام شد.)
بازجويي از دختران را بيشتر به آرش و رسولي مي سپردند. آرش هم آنان را مي زد و موهايشان را دور سرشان مي پيچيد. لگد مي زد و تهديد مي كرد. فحش هاي ركيك مي داد. اما تجاوزي در كار نبود. البته شايد موارد استثنايي بوده كه من از آن خبري ندارم. هيچ وقت شلوار و پيراهن دختران و زنها را در نمي آوردند. ممكن بود همين طوري پا روي سينه دختري بگذارند، اما تجاوز هرگز. صحبتها جنبه تهديد داشت. اما اينكه استثنايي پيش آمده و يا شخصي خودش به دلايل مختلف تاكنون بيان نكرده، آن مسئله اي جداست.
البته مي شد در مورد متهمي تمام حدود را زير پا مي گذاشتند و به طرز وحشيانه اي با او برخورد مي كردند. با متهميني كه با اعترافات خود باعث گمراهي ساواك يا كميته مي شد و يا آسيب به اين دستگاهها وارد مي شد چنين برخوردي صورت مي گرفت و حتي در زير شكنجه كشته مي شدند.
چنين برخورد مرگ بار و غير انساني در حق من نيز روا شد. در بار دومي كه مرا به كميته مشترك آوردند، حدود دو ماه و نيم مرا روي تخت مصلوب كردند و از آپولو براي به حرف درآوردنم استفاده كردند كه ... .
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
( به نقل از كتاب " خاطرات عزت شاهي " و " سازمان مجاهدين خلق؛پيداي تا فرجام ")
انشاءالله کمی از تاریخچه ساواک و کمیته مشترک به عنوان لبه تیغ مبارزه با حرکت های انقلابی ملت ایران خواهم نوشت.ملاک ابتدایی برای نقل از تاریخ مبارزه با پهلوی است و از این منظر گروههای مختلف و گرایشات مختلف را در بر می گیرد.و در قسمت بعدی تمایزات اصلی گروهها و گرایشات مختلف با جریان اصیل اسلامی به رهبری حضرت امام خمینی (ره) و همچنین رفتار دستگاههای مسئول مبارزه با این جریان و موضع سایر گروهها را در مقابل این جریان خواهم گفت.
نیت اصلی بنده از طرح این موضوعات بازگو کردن گوشه هایی از تاریخ مبارزه ای اصیل است که ارتباط تنگاتنگی با بنیادهای فکری و عملی انسان در مقیاسی مطلق انسانی دارد ابتداء و در سطحی بالاتر و عمیقتر اتکای آن بر اصول وحیانی و الهی است.یعنی در یک سطح برگرفته از اصول حاکم بر انسانیت و در یک سطح بالاتر برگرفته از آموزه های وحیانی توام با عنصر اساسی ولایت امام معصوم (ع).
و چون برای بهتر فهمیدن عمق تاثیر و عظمت آن ناچاریم جبهه ی مقابل آن را بررسی کنیم چراکه : "تعرف الاشیاء باضدادها " لذا ابتداء باید از تاریخچه برخورد با این جریان اصیل و گروههای فعال در آن سالها بدانیم.در این بین خط مقدم برخورد ساواک است و سپس کمیته مشترک ضد خرابکاری.
ساعت ۴:۰۰ صبح به وقت محلی تهران سال ۱۳۵۴ ه.ش
از : ریاست کمیته مشترک مبارزه با خرابکاری(ساواک-شهربانی کل کشور)
با عرض احترام خدمت تیمسار ریاست محترم ساواک
طبق اوامر صادره از آن جناب در خصوص پیگیری بازجويي و بدست آوردن اطلاعات حیاتی که در اختیار متهم " اقدام علیه امنیت کشور " به نام اختصاری " ح.ك.ا " ( نام متهم مندرج در چک لیست رمز پیوست ) بايد به اطلاع برساند كه متهم بعد از طي فرآيند بازجويي ساده حاضر به افشاي اطلاعات خود نشده و پس از ارجاع به واحد تخصصي بازجويي و بازجويي از او، بعد از گذشت ۴۸ ساعت تحت بازجويي تخصصي مذكور حاضر به افشاي اطلاعات خود نشده است و در اثر اين جريان فوت كرده است.
خاطر نشان مي كنيم كه بازجويي از متهم به وسيله مامورين متخصص : "آقاي تهراني " ، " آقاي آرش" و " آقاي دكتر حسين زاده " انجام گرفته است.
مراتب جهت اطلاع رياست محترم شهرباني كل كشور
~ ~ ~ رياست محترم ركن دوم ارتش شاهنشاهي
~ ~ ~ رياست محترم دادرسي ارتش شاهنشاهي
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
" بهمن نادري پور " معروف به تهراني
" فريدون توانگري " معروف به آرش
" رضا عطارپور " معروف به دكتر حسين زاده
هر سه از معروف ترين شكنجه گران و قصابان كميته مشترك ضدخرابكاري.
* شهيدي كه زير شكنجه به شهادت رسيد : " حسين كرمانشاهي اصل "
** حرف "S" حرفی بود که بر روی تمام حصارهای اطراف سالن بازداشتگاه و شکنجه گاه کمیته مشترک وجود داشت.
انسان به حکم انسان بودنش و مخلوق بودنش و جبرهايي که احاطه اش کرده اند نيازمند مطلق است و بس.از هر جهتي که شما فکرش را بکنيد انسان نيازمند است.ولي اين نيازمندي او را ذليل هستي نکرده و جبرهاي موثر بر او قرار نيست مايه ننگ او شوند.اراده حاکم بر هستي که هر قدرتي که در تصور انسان مي گنجد بالاتر است بر اين امر اراده کرده که انسان بالاتر از هر چيزي(به تعبير چيز دقت کنيد!) قرار گيرد.و از همين نقطه اي که از ديدگاه به اصطلاح متفکرين بي تکيه گاه و ساده! قرار است انسان ذليل فرض شود انسان مايه ي رشد مي گيرد و قابليت پيدا مي کند که به عالي ترين جايگاهي برسد ممکن براي يک ممکن.تفاوت ديدگاه ها جدا که تفکرها را از کجا به کجا مي کشاند.يکي براي انسان هيچ قابليت چشمگيري را فرض نمي کند که اصلا انسان را چيزي نمي داند و يکي انسان را در اوج نيازمندي اش و هيچ بودن مطلقش قابليت « رشد » برايش فرض کرده.
خوب اصلا ربط اين بحث ها به موضوع پست چيست؟! مي گويم!
رزق همان چيزي است که قرار است نيازهاي من را برطرف کند و منبعش هم فقط و فقط الله رب العالمين است.همو که هم الله است و هم پروردگار عالميان.جمع شدن دو ويژگي که به نظر من اگر در هر جايي جمع شود « انسان » به حکم آنچه که انسانيش به آن بسته است بايد براي يافتن آن هرگونه رنجي را تحمل کند و به هرجايي سر بزند.و جالب اينکه اين «جا » در خود ما انسان هاست! البته قابليت شناخت آن.
خلاصه رازق مطلق خداست و هموست که به حکم پروردگاريش رازق هم شناخته مي شود.
اما براي روشن شدن آندسته از دوستان مي گويم که رزق را منحصر در نخود و کيشميش مي دانند عرض مي کنم که رزق اينها هست و اينها نيست! رزق به وسعت انسان است و هر آنچه ساحت انساني به آنجاها سرک گشيده رزق هم قبل از تعلق انسان به عالم وجودها(! همينکه بگوييم « عالم وجودها » يا « عالم وجود » کلي دعوا درست مي کنيم.قابل توجه!!!) به آنجاها رفته چرا که الله عهده دار آن است.
يکي از آن ساحت ها ساحت دانستن است.و رازق مطلق آنهم الله است.پس منبع دانستن هاي ما هم الله است با وجود پذيرش نقش فاعلي داشتن همزمان انسان و اختيار او.
اين از اصل مطلب.
اما يک نکته ي لوطي مآبانه ! رزق برادر جان! يا احيانا خواهر جان! سر صبح پخش مي شود و مخصوصا در فاصله بين اذان صبح تا طلوع آفتاب.دليلش را برو از توي منابع اصيل بخوان.پس اگر مي خواهي بيشتر بداني قانون حاکم بر هستي را بشناس و براساس آن عمل کن تا کامروا باشي! « سحر خيز باش تا کامروا باشي! » وجه مي يابد اگر از اين پشتوانه برخوردار شود.مي گويند يکي از علماي به نام و صالح در قم منبري مي رود و در آن منبر قصد داشت مطلب مهمي را که مبتلا به بسياري از خلق الله بود را مطرح کند اما در حين منبر مطلب به کلي از ياد آن عالم مي رود و هرچه تلاش مي کند به ياد نمي آورد.تأمل مي کند و اين نکته را تذکر مي دهد که گويا امروز در اين محفل شخصي بين الطلوعين را خواب بوده و همين باعث شده که مطلب امروز روزي و رزق معرفتي جماعت حاضر نشود! تاثير تا به کجا؟!
خوب اگر انسان مقايسه کند و تفاوت و اهميت رزق معنوي و فکري خود را با رزق جسمي خود درک کند مي يابد که براي سناري بيشتر حاضر است تا کجاها برود.آيا براي رزق اصلي و جامع خود هم حاضر است کاري کند؟!
در آینده و در ادامه روند اصلی مطالب مطلبی تحت عنوان « رزق جامع » خواهم آورد که به نظرم همان چیزی است که آدم های نگران از بودن در این عالم و نگران از آینده به آن احتیاجی اساسی دارند.رزقی که با آن بتوان در هر جایی و هر زمانی اساسی ترین نیازها را برطرف کرد و به غنا رسید.
و من الله التوفيق.
بسیار بسار مشتاقم تا از وجه تسمیه وبلاگ به صراط که بیشترین ارتباط رو با عمده مطالب مطروحه در این وبلاگ دارد را بنویسم ولی افسوس که به شدت در مضیقه هستم از جهت وقت.
و همچنین خیلی مشتاقم که جریان تحول فکری ام رو از ابتدای ورود به دانشگاه و سپس خروج از آن و ورود به عرصه مطالعات اسلامی و دینی را بنویسم و خوب البته این قسمت از کارم هم! گرفتار همان آفت بی وقتی است.
انشاءالله در آینده ای نزدیک و خیلی نزدیک این دو مطلب را به سامان خواهم رساند با هر ترتیبی که ممکن باشد.
اللهم عجل لولیک الفرج والعافیة و النصر و اجعلنا من خیر اعوانه و انصاره و المستشهدین بین یدیه .
یادداشهایی که احتمالا قرار هست به درد یک شخص خاص که این روزها لازم است یکسری شناخت ها از خودم و از فضای فکری خودم به او بدم.
و خوب با وجودی که عمده مطالب راجع به دیدگاه ها و نظریاتم در باب انسان هست و نظام فکری او ولی اگر کمی هم از درگیری های فکری خودم که در مورد مسائل گوناگون هست بنویسم شاید بد نباشه و به درد بعضی ها که سرشون درد می کنه واسه این جور بحثا! بخوره!!!
مقدمه دوم:
امّا گفتيم اجبار براي عمل گرايي و تداوم اين روند مختص به آندسته از انسان هاست كه مي خواهند به حيات خود ادامه دهند! به عبارتي،زماني بحث از ضرورت ها و بايدهاي عمل گرايي و نظام حاكم بر آن مفيد فايده مي شود كه خود ضرورت حيات انسان كه عمل گرايي اصالت خود را از آن كسب مي كند و اساسا عمل در بستر و ظرف حيات انساني شكل مي گيرد،مشخص شده باشد.درك اين مطلب خيلي ساده است.اگر به شما بگويند : آب مايه حيات است و اگر آب به ارگان هاي طبيعي و داراي حيات نرسد اين ارگان ها قادر به ادامه حيات نخواهند بود؛و در اين بين انسان هم به عنوان يك موجود زنده از اين قانون طبيعي مستثني نيست؛ لذا تو اي انسان! براي ادامه حياتت به آب احتياج داري.خوب قبول! اما كسي به من بگويد چرا بايد به حيات ادامه داد؟! مگر نه اينكه انسان در انتخاب هاي خود مختار است،پس چرا در مورد ادامه حياتش نتواند دست به انتخاب بزند؟! لذا تا زمانيكه انسان به دركي از ضرورت ادامه حيات و انتخاب آگاهانه آن نرسيده چيزي از ضروريات اين تداوم خاص برايش جالب توجه نخواهد بود، چون اصلي ترين ضرورت براي اين انسان، كه همانا خود ضرورت ادامه حيات است هنوز مشخص نشده و يا تا حد زيادي مبهم است.
در مطلب قبلي كه روي همين وبلاگ با عنوان: " هدفمندي " ثبت شد،آوردم كه شاخص اصلي و تميز دهنده اصلي انسان از ساير موجودات عالم همانا هدفداري در بستري از تفكر و عقلانيت و اراده و انتخاب است و آنهم نه در فضايي از خلأ كه انسان آزاد و يله به كنجي بخزد و بريده از تمام اطراف خود،به تنظيم اهداف خود بپردازد.هدف داري در فضايي از درك درست از خود حقيقي و مكشوف بلاواسطه انساني و سپس درك درست از هستي و جهان مطرح مي شود.چراكه اساسي ترين عنصر براي شكل گيري هدف،سازگاري حداكثري و بلكه قطعي با واقعيات موجود است.و انسان به حكم تركيبي ويژه- كه از آن در مطلب قبل بحث كرديم- هدف مندي ويژه اي دارد كه آنهم در فضايي از بكارگيري حداكثري قواي معرفتي و جريان هاي شاخص موجود در خودش شكل مي گيرد.يعني : تفكر،سپس تعقل،سپس گرايش براساس واقعيات موجود در خود و هستي و آنگاه اراده و آزادي براي انتخاب گزينه پيش رو و نيرويي و قوه اي براي تحقق آن.اينگونه انسان قادر به شكل دهي به استعدادهايش مي شود و تركيب سازي مي كند و عناصري را كه هريك به تنهايي قادرند انسان را به گندها و فسادهايي بكشند و يكجانبه بار بياورند،در تركيب با هم كه فقط و فقط در انسان و از انسان برمي آيد،به مقامي مي رساند كه در هستي نظيري نمي تواند داشته باشد و برتر از تمام حقايق موجود مي شود.
و اين همه هنوز درگير با يك چالش اساسي و سوال اساسي است و آنهم :
چرايي حيات است و تلاش در متن اين فرصت عجيب!
مقدمه اول:
اگر انسان و جريان عمل كردن او به خوبي تحليل شود،چه خودش جريان درون خود را تحليل كند و يا شخصي از بيرون،به يك حقيقت مي رسد،و آن وجود تركيبي خاص است از شناختها و گرايش به سمت آن شناختها براي تحقق مفاد مندرج در آنها.
تركيب به چه معنا؟ به اين معنا كه انسان استعداد و توانايي اموري را به صورت مجزا از هم و موازي دارد،يعني: شناختن(با انواع ابزاري كه در اختيار دارد و فعلا به مباحث هستي شناسي شناخت هم قرار نيست بپردازيم)،عمل كردن از روي ميل و اختيار نسبتا قوي،اراده براي تحقق منويات خود.و در كنار اين جريانات و استعدادهاي موازي و قوي در او،كه مي توانند از اول خلقت آدمي به يكديگر اصلا كاري نداشته باشند،يك استعداد قوي ديگر هم در انسان هست و آن تركيب استعدادها با هم و تركيب ساختن از آن استعدادها و خلق حالات مختلف از آن استعدادهاست.