تبليغاتX
صراط
جستارهایی در سیر فکری و عملی انسان
معارف در انسان را شايد بتوان در چند دسته كلي خلاصه كرد و نام آنها را مجموعا فرهنگ نهاد. 

علم؛ فلسفه؛ عرفان؛ هنر؛ دين. 

در اين بين بر سر رابطه اين ها با هم از سوي متفكرين مختلف اظهار نظرهايي صورت گرفته كه بعضا با يكديگر متفاوت و حتي متناقضند. 

مثلا درگيري بين حوزه علم و دين، كه شاخص ترين مصداق اين مقوله اند. 

اما، در مورد ارتباط بين اين حوزه ها، دو نظر كلي وجود دارد. 

عدم ربط طولي و در عرض هم بودن اين حوزه ها. به تعبير ديگر، اين حوزه ها از اساس با يكديگر ارتباطي ندارند. مثلا بين علم و دين هيچ ارتباطي نيست، و اين دو نبايد به حيطه يكديگر وارد شوند و به مسائلي بپردازند كه در حيطه ديگري است. 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 23 آبان1388ساعت 12:13  توسط ح.ص  | 

خلاصه بعد ازمدت ها به فضاي «نشر مجازي» بازگشتم. 

علت اين همه مدت نبودن خيلي مهم نيست، اساسا چون براي خودم زياد مهم نيست، مسلما براي بقيه هم مهم نيست. لذا با شرح آن خيلي قلم فرسايي نمي كنم و نه حوصله خودم را و نه حوصله خواننده را سر نمي برم.

اما اينكه چرا دوباره مي نويسم، شايد به دليل اينكه يكي از دوستان محل تحصيل جديدمان از بنده پرسيد شما وبلاگ داريد؟! بنده هم گفتم بله ولي مدتي است نمي نويسم. آدرس وبلاگ را گرفت، و تا همين ساعت(2:13ب ظ) هيچ قصدي براي نوشتن مطلب نداشتم! اما ديدم بد نيست مطلبكي بنويسم. 

موضوعش هم همين طوري اتفاقي به ذهنم زد. 

با هيچ قصد قبلي مبني بر هيچ موضوعي، مي خواهم از فضاي امروز حوزه ها بنويسم. 

حوزه هاي علميه اي كه داعيه نشر فرهنگ و «معارف» اهل بيت پيامبر اسلام(ص) را دارند. 

نه فقط در ايران، كه در كل جهان امروز(!!!)(زياد از اين علامت تعجب ها، تعجب نكنيد!)

البته در ادعاي بالا قطعا نشر فرهنگ نبوي هم خوابيده است، اما خوب محصول آخر كار و خروجي آخر كار اين حوزه ها، صرفا(همراه با مسامحه اي در حد تيم ملي!) مي شود فقه الاحكام! 

خيلي حوصله آسيب شناسي حوزه ها را ندارم، چون نه فايده اي دارد براي خودم و دوستان طلبه ام، و نه گوش كسي به اين حرف هاي صدتا يه غاز امثال بنده بده كار است، و علت اين عدم بده كاري هم تحصيلات پايين فقهي ماست! و نه سطح شعور و آگاهي ما. 

حقيقت امروز جامعه ما فقر تربيت است. فقري جدي كه نتيجه آن به همه عرصه هاي زندگي تك تك افراد جامعه ما تسري پيدا كرده و مي كند. 

از انسان هايي كه هنوز متولد نشده اند! تا انسان هايي كه همين لحظه ها به ديار باقي مي شتابند، همگي محكوم نبود يك نظام تربيتي جامع و كامل و مستند هستند، كه البته چوب آن را نه آنها، كه همه ما مي خوريم! 

و حوزه هاي علميه ما چه مي كنند؟

هركاري جز دلسوزي كلان براي اين اوضاع شلغم شوربا!

امروز در كشور چه كسي و چه قشري عهده دار سامان دادن به اوضاع مغشوش ذهني و روحي و زندگي مردم است؟

اولين گزينه و تنها گزينه و «فعال ترين» گزينه، روان شناسان هستند. از هر مكتبي كه مي خواهند باشند، مهم نيست، آخر كار تمام نظرات و تمام مشورت ها، چه در سطوح پايين چه در سطوح كلان به نظرات مبارك و ارزشمند آنها بازگشت دارد. 

چه كسي سياست هاي كلي آموزشي و تربيتي را تنظيم مي كند؟

تحصيل كردگان رشته فخيم روان شناسي و رشته هاي مربوط به آن(علوم تربيتي و ...) 

چه كسي مشكلات رفتاري و رواني مردم از همه جا بي خبر را تحليل مي كند، مشاوره مي دهد و راه حل كاربردي و همه فهم ارائه مي كند؟

مشاورين روان شناس در همه سطوح(خردسالان، نوجوانان و ...)

چه كسي راهنماي ازدواج جوانان است؟

روان شناسان، و شيوخي كه آنها هم روان شناسي خوانده اند!

حتي امثال حضرات نقويان و پناهي و ... حرفي براي گفتن دارند، به گرد پاي دكتر افروز هم نمي رسند كه براي نوشتن يك كتاب 100 صفحه اي بالاي هزار زوج مشاوره ازدواج داده است! كه اگر آقايان حرف درست حسابي و به درد بخوري براي گفتن داشتند، شبكه قرآن سيما، براي مباحث ازدواج آنها را دعوت مي كرد. نه اينكه جناب مستطاب دكتر افروز را دعوت كنند و برنامه اي روتين را در اختيار ايشان قرار دهد!

شخصي كه ريش خط گرفته و مرتبي دارد و يقه شيخي و بسم الله هم حتي مي گويد و كلي هم دغدغه دين دارد، اما آخر كار و نه! اول كار مشاوره اش تماما مبتني بر روان شناسي اومانيستي مبتني بر غير متافيزيك و بنيادهاي غير ديني است.

يكي هم مثل حجة الاسلام بهمدي يا دهنوي يا هرچه پيدا مي شود  و مي گويد انسان، انسان است و فرقي نمي كند كه مثلا «خواهر» باربارا دي.آنجلس و يا دكتر جان گري از آن حرف بزنند و يا ما در اين ور عالم! روان شناسي كه ديگر اسلامي و غير اسلامي ندارد، همه ما از يك حقيقت برخورداريم. لذا وقتي خواهر باربارا مي گويد خانم عزيز با شوهرت اينگونه باش! ما هم همان را مي گوييم! آخر سر هم روايتي مي خواند و بحث را مثلا مستند مي كند. 

واقع امر اين است كه وضعيت از قمر در عقرب هم گذشته و وقتي به آش دست پخت همه اقشار مثلا علمي جامعه نگاهي مي اندازيم، اولين چيزي كه به سراغت مي آيد، سرگيجه است و بعد هم تهوع! 

تهوع از التقاط ها و سطحي نگري ها و خود برتر بيني هايي كه هم در حوزويان لنگه ندارد و هم در دانشگاهي هايمان. 

حوزوي ها گمان مي كنند با فقه و اصولشان ديگر چشم همه نيازمندي هاي بشر، از ابتدا تا انتهاي عالم را در آورده اند و اگر هر نيازي هم با فقه برطرف نمي شود، بايد در نياز بودن آن شك كرد و آن را محصول القائات شيطان دانست و يا نفس خبيث انساني و مي گوييم همه چيز را فقه حل كرده است. منتهي وقتي به فقه رجوع مي كني مي بيني همه اش بكن نكن است بدون بيان هيچ گونه زمينه اي.

صحبت بر سر پايين آوردن جايگاه فقه نيست كه بر سر سوال از جايگاه فقه است و متاسفانه هنوز كه هنوز است نگاه از دريچه محدود فقه به همه اركان زندگي انسان و تحليل فقهي كردن و اصولي كردن از همه چيز ر لوحه همه تلاش هاي حوزويان ماست. 

دانشگاهي هايمان هم از آن طرف بام افتاده اند و گويي همه چيز در لابراتوار است و در تحقيقات ميداني علوم انساني و تا خاك كف كتابخانه نخوري و به جمع بندي آراي هزار و يك الدنگ! نرسي حرف زيادي نبايد بزني!

اين است كه هرچه زور مي زنند وضعيت موجود را اصلاح كنند، چشم و چال آن را هم به فنا مي دهند. 

حوزه امروز، شده دستگاهي كه لمعه دان و رسائل دان و مكاسب دان و كفايه دان و هزار يك دان ديگر مي دهد بيرون.

نه انسان شناس، نه فقيه دين، نه دلسوز، نه آدم ساز، و نه حتي حرف دل مردم گوش كن! 

همه چيز در فقه خلاصه مي شود و اصول. 

احكام و كلام تنها راه حل مشكلات هستند. 

مي گويند براي مردم خدا را ثابت كن، معاد را ثابت كن، نبوت هم كه ديگر قطعي است. مي ماند امامت؛ يك كار كلامي نقلي بر روي منابع اهل سنت انجام دهيد و حقانيت علي را از منابع اهل سنت در آوريد، آنگاه مي بينيد مردم به احكام رو مي آورند. نمازشان درست مي شود و زكات را به موقع مي دهند و خمس را هم هم‌! حج و امر به معروف و نهي از منكر و حجاب خانم ها هم خوب مي شود و خلاصه ايران مي شود گلستان! 

زيارت عاشوراي هر هفته در همه جا درست مي شود و آمار دعاي كميل هر هفته ركورد جديد مي زند و ديگ هاي شله و نذري در سطح ايران بالا مي رود و ما مي شويم الگوي زندگي ديني در جهان. مردم جهان احمقند كه چسبيده اند به زندگي دنيا! دنياي زودگذر پست كثيف!‌ آقا جان آخرت اصيل است!

تمام زور امروز حوزه انتقال كلام است و احكام. 

همه وقت طلبه صرف ظرايف كلام شيخ «اعظم» انصاري و فهم عبارات كفاية كه «كاف لشيعتنا»يش مي خوانند مي شود.

و فهم كلام شهيدين! 

بقيه اش طلبتان! 

آنچنان مي گويند «شيخ اعظم» كه طلبه بيچاره در يك حالت رواني حقيرانه مي رود  و با خود مي گويد عجب! معلوم است چرا نمي فهمم، چون كلام كلام شيخ اعظم است!‌ طبيعي ست كلام بايد اعظم باشد و حالا حالاها مثل ... توي آن گير كنم و بيرون نيايم! 

حرف هاي بنده اساسا ربطي به كتب متداول ندارد و به هيچ وجه نمي خواهم ارزش و جايگاه والاي اين كتب را زير سوال ببرم كه حرف بنده بر سر روحيه خموده و عقب افتاده و شخصيت خرد كن حوزه است.

مگر من طلبه امروزي چه چيز از شيخ اعظم يا هر عالم صد سال قبل و يا پيشتر كم دارم؟! 

آيا خنگم؟! حافظه ام مشكل دارد؟! امكاناتم كمتر است؟!‌ فهمم عميق تر نيست؟!‌ ... 

خير؛ بنده طلبه نوعي امروز حوزه هم هوشم، هم امكاناتم و هم فهمم از شيخ اعظم كه چه عرض كنم، از مجموعه تمام علماي صد سال قبل بيشتر است. 

اما چرا نتيجه اي نمي بينيم. سي سال است تمام شرايط براي بروز يك رنسانس اسلامي به معناي واقعي كلمه كه تمام جهان را تكان دهد گذشته، هيچ نتيجه چشم گيري حتي در يطح ملي نمي بينيم!

با تمام غناي منابعي كه در اختيار ماست(حوزه) امروز حتي عرضه استخراج يك مدل مديريتي براي اداره يك اداره شهري را نداريم! 

آنوقت ادعاي مديريت جهانمان و نشر معارف در سطح جهانمان گوش فلك را كر كرده است. 

چرا؟! چون گمان مي كنيم فقه همه مشكلات امروز دنيا را حل مي كند. 

البته اي كاش خودمان هم در همين حد باورمان مي شد كه وقتي پاي عمل پيش مي آيد ... . 

آن هم چه فقهي؟! فقه مبتني بر اجزاء و رفع مشغوليت از ذمه و فرار از عقاب. و نه فقهي كه روابط را تنظيم كند. 

نگاه امروز به فقه، نه نگاه به يك نظام تنظيم روابط و حل بحران و سلوك فردي و اجتماعي كه نگاه به يك مجموعه اعمال كه انجام آنها باعث اجزاء و رفع ذمه از عقوبت است. 

هرچند ادعاي فقهاء در جهت نگاه اول است اما وقتي به متون فقهي موجود مراجعه مي كنيد، جابجاي اين متون احتياط است و احتياط؛ 

 در اين شرايط كه به زور فقه را در حلقوم طلبه مي ريزند، فقهي كه هيچ دردي از مشكلات فردي و خانوادگي و روحي و اجتماعي او راحل نمي كند، بعد از ده سال تحصيل، با انواع و اقسام مشكلات رواني و روحي مواجه است و طلبه از همه جا بي خبري كه تا امروز روزي نزديك به ده ساعت در مدرسه تقريبا حبس بوده، ازدواج هم كرده و تمام دانستني او از زن! احكام زنان است كه در فقه خوانده و اگر تازه كلي خارج از برنامه كار كرده باشد احاديث پراكنده اي كه خودش هم از آخر ارتباط بين آنها با مشكلات امروزش را نفهميده. اين مي شود كه وقتي به خانه خود مي رود، همسرش را افسرده مي كند و مشكلات پشت مشكلات. 

خدا به او عنايت فرزند هم مي كند و مشكلات حضرت حجة الاسلام مي شود چند برابر. 

روز به روز فاصله تحصيلات او با مشكلات و مسائل روزش بيشتر مي شود و آخر سر مي دانيد چه مي شود؟!‌

بنده مي گويم. استاد حوزه مي شود آن هم با چه ظرفيت فكري و روحي؟!‌كه وقتي يك آبدارچي به او مي گويد:«حاج آقا! چند لحظه بور اون طرف مي خوام اينجا رو تميز كنم» مي شورد كه تو مگر نمي داني من چه كسي هستم؟! من فلسفه مي دانم، من فقه مي دانم، اصلا تو كه هستي؟! شك هاي واجب نمازت را بگو ببينم!!! 

اساسا اين همه قلم فرسايي چرا؟ 

خروجي هاي امروز حوزه را ببينيد. 

به آنها ليستي از مشكلات امروز جامعه و دنيا را بدهيد و بخواهيد راه حلي براي آنها با تكيه بر متون ديني ارائه كنند. 

بعد بياييد ببنيد چقدر توانسته اند راه حل كاربردي و مستند و اجرايي و از همه مهم تر داراي قابليت رقابت با نظرات معارض ارائه دهند. 

بنده اساسا اميد ندارم حتي يك مقاله 50 صفحه اي ارائه دهند كه مثلا مشكل پفك و چيپس را در حتي يك شهر كوچك حل كنند. 

مشكل كجاست نمي دانم، اما اين واقعيت حاكي از مشكلي است. 

مشكل خطرناك و جدي. 

مشكل امروز ما نبود علوم انساني است. 

و از همه مهم تر نبود يك نظام تربيتي و روان شناسي تماما مبتني بر دين.


+ نوشته شده در  شنبه 16 آبان1388ساعت 14:40  توسط ح.ص  | 

مي گفت:"تو زيادي مته به خشخاش مي گذاري.لزومي ندارد اين همه از خود سوال كني كه اصلا چرا اين كار را انجام دهم؟! يا چرا اين را بخوانم يا چرا اون ... . من لذت مي برم و اصلا هم دنبال حل كردن سوالاتم در انجام فلان كار يا فلان كتاب نيستم." به عبارتي دوستمان قائل بود:"من هستم چون مي خواهم لذت ببرم." و نه حتي لذت مي برم كه "مي خواهم لذت ببرم!"و بين خواستن تا رسيدن فرسنگ ها راه است.

اينكه اساسا لذت همان احساس لحظه اي ست و بساطت لحظه اي يا نه! "جاي" سوال است. مفاهيم در ذهن ما ماحصل تجربيات و احساس هاي حضوري ست و مادامي كه تجربه اي نباشد مفهومي نيست. لذت هم مفهومي دارد و مصداقي. شايد به "گمانمان" آن احساسي كه در "لحظه"اي به ما دست مي دهد مصداق لذت باشد و با تكرار آن احساس مفهوم لذت در ما شكل بگيرد "و" چون باور كرده ايم كه لذت است،جواز انجام كارمان شود؛ اما مسئله زماني بغرنج مي شود كه جايي، مصداق لذت را روشن كرده باشند و وراي آن را لذت ندانند. و بغرنج تر زماني كه آن "جا" دين باشد. و حتي اگر هم اطمينان و يقين نباشد احتمال هم مسائل را به هم مي ريزد. و اهميت دادن به احتمالات زماني رو مي زند و بزرگ جلوه مي دهد كه ساخت انسان و هستي و كار او در اين هستي مشخص شود. آنگاه حتي كوچكترين احتمال كه باعث خلل در كار او شود رنگ منفي به خود خواهد گرفت و ديگر لذت چه معنا مي دهد كه هستي من و بود من و كار من و خلاصه "من" نمي توانم كارم را حواله دهم به يك احساس آني و نه حتي آني كه پايدار، و بگويم من دنبال حل سوالاتم در لابلاي كارهايم نيستم و مي خواهم لذت برم. 

باشد، لذت ببر اما همين لذت تو در بستر حيات تو مطرح است و تو زنده اي چون مي خواهي لذت بري؛ اما چرا مي خواهي لذت ببري؟!

آخر تو مجبور به لذت بردن نيستي كه تو مختاري و آزاد و مي تواني لذت نبري. اينكه تو مي خواهي لذت ببري معلوم است كه تو راه لذت را "انتخاب" كرده اي و انتخاب يعني شناخت و سنجش. تو چيزي را انتخاب مي كني كه آن را شناخته اي و با چيزهاي ديگر سنجيده اي و خلاصه به اين جمع بندي رسيده اي كه فلان چيز لذت بخش ترين است، و بعد انتخابش كرده اي. همين جاست كه براي قضاوت و سنجش و "ترين" را مشخص كردن تو معيار ميخواهي و مبنايي ترين معيار تو خود تو هستي. اينكه چه چيزي لذت بيشتري براي تو مي آفريند و چه چيزي لذت پايدار و كيفي بيشتر. و تو ناچاري خود را بشناسي و لذت را بكاوي؛ لذتي كه بيشترين هماهنگي با تو را دارد. لذتي كه همه وجود تو را به عنوان يك وجود يكپارچه، از سر و كردن و پا و دست و... تا فكر و احساس و ترس و ... همه همه را زير پوشش داشته باشد و نه لذتي كه سر را بياسايد و شكم را كرسنه بگذارد. و يا فكر را قلقلك دهد و دل را زير انواع و اقسام تهمت ها و ... له كند. و يا احساسي كه هجومي احمقانه بياورد و مجالي براي حتي يك اظهارنظر خشك و خالي نگذارد.

در يك لذت بردن تو اين همه مسئله خوابيده و تويي كه راهي بي نهايت در پيش داري و همه اين از قدر تو و تركيب تو، تركيبي از فكر و عقل و احساس و ترس و هيجان و بيچارگي و تنهايي و ... "فهميده مي شود" نمي تواني چشم بپوشي و بگويي من مي خواهم لذت ببرم.

بالأخره روزي در هجوم سوالات قرار خواهی گرفت و آنروز يا خواهي شكست و حقير در برابر سوالات و يا از قبل برنامه اي و روشي براي آنها خواهي داشت و تو سوالات را محاصره مي كني.

+ نوشته شده در  جمعه 23 اسفند1387ساعت 13:19  توسط ح.ص  | 

بسم الله الرحمن الرحيم

خداوند متعال از انسان اطاعت مي خواهد. راز عالم به دست انسان گشوده نخواهد شد، چراكه عالم مشحون روابط است و اصلا عالم، رابطه است(از باب زيد عدل!) و به اندازه اي كه براي عالم وسعت قائل شويم براي رابطه هم بايد وسعت قائل شد. اگر عالم بي نهايت است پس عمق روابط هم بايد بي نهايت باشد و راز عالم كه همين روابط اند گشوده شدنش زماني ممكن كه راز بي نهايت گشوده شود.

و نقطه ضعف انسان فاني محدود جاهل و بسيار بسيار جاهل دقيقا در اينجاست. در حد محدود او و در محصور بودن او.

انسان با گشودن راز بي نهايت هستي به بي نهايت خواهد رسيد. به مبدا. و جالب اينكه اين مبدا را هركسي چيزي گرفته است. بگذار هركه هرچه مي خواهد بگيرد! مبدأي كه من عاشق اويم نامش الله است. حدي ندارد و محدوديتي؛ نه حدي كه بشود دوئيتي براي او فرض كرد(و حتي فرض) و نه محدوديتي به مانند درجه حرارت فلان و انر‌ژي مطلق دانستن او، كه انرژي هرچند بي نهايت باشد محدود به قوانيني ست كه مي توان با آن قوانين آن را تحليل كرد!

مبدأي كه من عاشق اويم! مي گويم عاشق و نه فقط باورمند، خداست. و تو چه مي داني كه خدا ...!

و زيباترين نامي كه تا به حال براي او ديده ام رب است! آري رب!

رب را مي توان از دو ريشه گرفت.

   "ربو" به معني زياد شدن و زياد كردن؛ و رب العالمين رب است چون او زياد مي كند و نه كم؛ آخر هستي(ما سوي الله) همه از من مي كاهند و مي گيرند و مي خورند و مي برند و خلاصه مي دزدند. و در اين دزدي هم من كم مي شوم و از بين مي روم و نه آنها توانايي دارند تا سرمايه اي چنين هنگفت را به سود برسانند و خلاصه روي دستشان باد مي كند و مي گندد و آخر اين بازي، هيچ و پوچ. اما رب مي گيرد و بازمي گرداند. هم سرمايه را و مرا، و هم اضافه كه:(مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها)؛

   "ربب" به معني پروراندن و مالك شدن و صاحب شدن؛ و در هر صورت او مي پروراند. بزرگ مي كند. دلسوزي مي كند. شكوفا مي كند.

رسيدن بدين مبدأ با اطاعت شدني ست. آنچه انسان محدود را جبران مي كند و دستي از او مي گيرد همين اطاعت است و بس. اين فريادي از سوي همان مبدأ است همه چيز را به سوي خود مي كشاند:(لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعاً وَ كَرْهاً وَ إِلَيْهِ يُرْجَعُون) و باز هم او انسان را به گونه اي خلق كرده كه دائما به سوي او در حال حركت است:(يا أَيُّهَا الْإِنْسانُ إِنَّكَ كادِحٌ إِلى‏ رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاقِيه‏) رسيدن به مبدأ حتمي ست مهم كيفيت رسيدن و نه فقط رسيدن كه ملاقات با مبدأ است. ملاقات يعني لقاء و در هم كشيدن و در آغوش كشيدن؛ ما حتي توان تصور ملاقات با خدا را هم نداريم تا بفهميم كه درك راز هستي كمترين چيزي ست كه ما مي خواهيم. همين پيوند برقرار كردن با مبدأ آگاه و مبدر و رئوف عالم است كه گشاينده راز براي انسان است. و نه يك پيوند عاطفي صرف كه تو را در جذبه هاي هرز و مبتذل صوفي مسلكانه فرو برد، بل پيوندي كه تحرك بيافريند و ترس و مسئوليت و عجز. و اين اطاعت مركبي ست براي انسان. آري به راستي تقوا مركبي ست. راهبر انسان است. رهايي بخش انسان است از اين ظلمتكده دنيا.

‹‹فاتقوا الله يا عباد الله، و فِرُّوا إلي الله من الله، وامضُوا في الذي نَهَجَه لكم، و قُومُوا بما عَصَبَه بكم، فعَليٌّ ضامن لفَلْجِكُم آجلاً، أن لم تُمْنَحُوهُ عاجلاً.›› (خ ۲۴ نهج البلاغه-الدعوة الي طاعة الله)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 اسفند1387ساعت 0:59  توسط ح.ص  | 

" سنکتب ما قالوا و قتلهم الانبیاء بغیر حق "(آل عمران/۱۸۱)(همه را می نویسیم و به زودی بر آنها حکم خواهد رفت! آنچه را که گفتند و کشتن انبیاء به دستان پلیدشان در حالیکه خون آنها به ناحق بود.)

" فبما نقضهم میثاقهم و کفرهم بآیات الله و قتلهم الانبیاء بغیر حق و قولهم قلوبنا غلف بل طبع الله علیها بکفرهم فلا یؤمنون إلا قلیلا "(نساء/۱۵۵)

اینها ادامه همان پیامبر کشانی اند که در فاصله یک بین الطلوعین انبیاء خود را پی درپی سربریدند!

پس قتل کودکان و زنان برای آنها گردش است!

ای فرزندان شوم اسرائیل! بکشید! همه را کتابت می کنند.همه را! و به زودی خواهید یافت بهای آنچه کردید!

" اعملوا ما شئتم إنه بما تعملون بصیر "(فصلت/۴۰)(هرآنچه می خواهید انجام دهید! او به آنچه شما انجام می دهید بینا و آگاه است.)

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 دی1387ساعت 2:19  توسط ح.ص  | 

شهادت نزار عبدالقادر محمد ریان-از فرماندهان حماس-به همراه تمامی پانزده نفر اعضای خانواده اش




+ نوشته شده در  سه شنبه 17 دی1387ساعت 1:48  توسط ح.ص  | 

خدایا در بازار فریادهای به خود خواننده، کدامین فریاد از آن توست؟!

خدایا در میدان تلاش ها و فداشدن ها، کدامین عمل از آن توست؟!

خدایا در وسعت بودن، کدامین تداوم آن است که تو ما را بدان می خوانی؟!

 

خدایا در حراج نفس ها، به خسر نشسته ایم؛

و در گذران سیلاب حیات به گندابه ها؛

آن اراده و آن تدبیر و آن بصیرت را تو به ما ارزانی دار و فضل خود و رحمت خود و وسعت عطای خود را بر سر تمامی به راه ماندگان وصال کویت جاری گردان؛

 

خدایا ما نمی دانیم اضطرار به الله چیست!

خدایا ما نمی دانیم اضطرار به رسول تو چیست!

خدایا ما نمی دانیم اضطرار به حجت بالغه تو چه معنا می دهد!

خدایا ما نمی دانیم اضطرار به بندگی تو چیست!

خدایا ما نمی دانیم رحمت واسعه تو و کشتی نجات تو در این بحر ظلمت چیست!

 

خدایا ... !

بر محمد و خاندان پاک و مطهر او درود تو باد و ملائک تو.

ای پروردگار عالمیان! " تنها " امیدمان به فضل توست؛

و بخشش تو و غفران تو،

 

ای پروردگار عالمیان! ما را با این وجود آکنده از کمبود و نیستی، جبران نما!

و

نوری و بصیرتی و فهمی و علمی عطا کن،

تا

در سایه نورت به بصیرت رسیم،

و در سایه بصیرت به فهم و ادراک حقیقت خود،

و آنگاه که بر آن حقیقت احاطه و تسلط یافتیم و عالم بر حقیقت خویش که « من عرف نفسه فقد عرف ربه »

در فصل عرفان ناب و بندگی تو،

خوشه چین از خرمن رضوان تو شویم،

و در حریم امن و خلود، طائر مطمئن؛

 

و صل علی محمد و علی آله الطیبین الطاهرین،

آمین یا رب العالمین.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 آذر1387ساعت 2:27  توسط ح.ص  | 

گفتاری از مرحوم علی صفایی حائری(عین-صاد)

ضرورت‏

   در منابع دينى و در كتاب و سنت به اين طرح جامع دين و نظام سازى اشاره‏اى نرفته است؛ چون در برابر نظام‏هاى تربيتى و اخلاقى و سياسى و اقتصادى و حقوقى معاصر، نمى‏توان به بيان احكام و جزئيات قناعت كرد و در برابر طرح‏هاى پخته و گوناگون معاصر به آيات خلافت و كرامت و اخوت روى آورد و بقيه را از كيسه خرج كرد و چيزى چشم نواز و گوش نواز فراهم نمود. در واقع نگاه تاريخى و تطبيقى و نگاه جامع و بررسى مقارن و همزمان، در امروز به اين نيست كه ببينيم فلان عالم و فلان گروه چه گفته‏اند و چه نگفته‏اند؛ چون امروز ما در برابر حنفى و شافعى و حنبلى نيستيم و فقه مقارن امروز، ما را در برابر مكاتب تربيتى و اخلاقى و سياسى و اقتصادى و حقوقى معاصر قرار مى‏دهد.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 18 آذر1387ساعت 1:53  توسط ح.ص  | 

درود خدا و صلوات خدا بر تو اي امام الرحمة؛

درود خدا و صلوات خدا بر حريم پاک تو که ملجأ و پناه زوار دل سوخته و بيمار نگاهت ست؛

درود خدا و صلوات خدا بر ملائک مقرب آن حريم قدسي؛

خطاب به امام علي بن موسي الرضا المرتضي(عليه السلام)

اي امام جان ها و دل ها و نفس ها؛

آنگاه که سخن از عطوفت و رحمت و مهرباني جاري شود، اذهان همه در ابهام غوطه ور؛ و تفسير سخن فقط و فقط حضور در حريم و کوي توست. و ديدن آن همه پناهندگي به درگاه تو.

حريم تو، تار و پود از حضور و قدسيت و نور دارد.

حريم تو، امن و صفا و سکون،

اشک و آه و صيقل بر نقش دل،

همه را يکجا، بي منت، به زوار ونه! حتي بر کبوترانش ارزاني مي دارد.

جاري اشک بر گونه ها، چگونه تفسير شود اگر تو را امام رئوف نخوانم؟!

اي حجت خدا بر زمين؛ اي طبيب نفوس؛ اي درمان همه دردهاي بي درمان؛

اي ضامن آهو!

تمنايي دارم،

دستي برآر و همه عقده هاي کور وجودمان برگير،

و دزدان و آفات بر سر صراط و شاهراه بندگي رب العالمين را بر خاک ذلت بيفکن،

و در ولادت حضور قدسي ات، با حبل متين ولايت مددمان ده در رسيدن به قله عبوديت.

و وسعت سبز نگاهت را در فصل بندگي از ما به خاک نشستگان و احتکارشدگان دريغ مدار؛

مولا جان! سرانگشت توجه و نگاهت کيمياست و کرم سرشت شما خاندان؛ پس نگاهت را روادار و وجودهای به نيستي نشسته ما را از نيستي به صحنه حيات طيبه بياور.

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 آبان1387ساعت 22:12  توسط ح.ص  | 

      براي كساني كه نوشتن هميشه يكي از دغدغه هاي اصلي شان بوده، داشتن فكري هميشه جوال و پويا آرماني ست. آرماني نه به معناي غايتي آنقدر دور و دست نيافتني كه فقط به كار پزهاي جهاني بخورد! بلكه آرماني دم دستي و اساسا غايتي اساسي و مهم.

   «فكر» به عنوان دستاورد «تفكر»،«چيزي»ست كه در اين روزگار تبديل به كالايي بس ناياب شده و همين نايابي شايد يكي از ضرورت هاي حياتي براي تفكر مستقل از قيل و قال ها و معطوف به دنياي درون به عنوان مبدا همه چيز باشد. منظور بنده از دتياي درون نه ساحت ايدئاليسم كه منكر اساسا حقيقت خارجي ست، بلكه تفكر در فضاي ضرورت هاييست كه تمام وجود ما و هستي ما را شامل مي شوند و سرچشمه اش هم دقيقا «ساخت» و «تركيب» ساحت انساني ماست. ساخت و تركيبي كه دامنه اش از نمود ساده ترين نيازهاي ما تا پيچيده ترين آنها و تا اميال و ترس ها و شادي ها و غم ها و غايت ها گسترده شده است.و خلاصه هرآنچه «در ساحت درون ما تاثير از دنياي خارج از ما» و «كشش ها و ضرورت هاي درون ما»ست و اين تاثيرات و كشش ها را درك مي كنيم و درك ما از آنها نه دركي باواسطه و حصولي كه دركي حضوري و اشتباه ناپذير است.

   منظور بنده از درك حضوري، همان معنايي ست كه حكماي اسلامي در تقسيم بندي بنيادين ادركات انساني آن را در مقابل ادراك حصولي يا باواسطه قرار داده اند و اساسا خود ايشان كاشف اين نوع از ادراكات بوده اند. ادراكي بي واسطه از معلوم كه در آن ساحت هيچگونه زمينه «شك و ريب» مطرح نيست و علت هم اتحادي ست كه بين عالم و علم و معلوم برقرار شده و اين اتحاد ذاتي ديگر جايي براي خطا باقي نگذاشته است. ادراك حضوري بدين معنا يعني حضور خود معلوم با تمام هستي اش نزد عالم و توجه نفس بدون هيچ واسطه اي به اين معلوم و آنچه ادراك ناميده مي شود در اين مرحله همان ادراك حضور اين سنخ از معلومات است. و به عنوان مصداقي روشن از اين سنخ ادراك، مي توان ادراك نفس از خود و از شؤون خود را مثال زد. ادراك نفس از تفكر خود كه اساس فلسفه دكارت است و ادراكي كه كانت از وجدان يا همان عقل عملي دارد و به عبارت دقيقتر احكام بسيط عقل عملي كه فارق از قالب قضاياست(در قالب جزم هايي كه عاملش عقل عملي ست)، همگي از سنخ همين ادراكات است و همه از سنخ ادراكي كه نفس از خود دارد و از شؤون خود.

   اين نوع تفكر، حاصلش عمق بخشيدن به درك از خود است و نتيجه طبيعي و فوري اش تعمق يافتن خود.

   اما با اين همه «نفس تعمق يافتن» نمي تواند توان و انگيزه و گرايش به اين نوع از تفكر را فراهم كند. و نه صرفا يه سوي اين نوع تفكر كه به سوي هر نوع ديگري از اقسام تفكر. نفس تفكر از اساس نيازمند ترجيح است. منظورم اين است كه در كنار تمام فعاليت هايي كه انسان دارد، و همگي را مي شود در قالب چيزي به نام «زندگي» ريخت، ترجيح دادن و تفوق دادن يك ساحت و فعاليت نسبت به ساير آنها، آنهم از سوي موجودي به نام «انسان» با تركيب پيچيده اي كه به لحاظ نيازها و توان مندي هايش دارد، آسان نيست بلكه همان گستره وسيع نيازها و ضرورت هايش كه از بخش وسيعي از آنها هم از اساس بي اطلاع است، نمي گذارند او به شان خاصي از اين تركيب را بر شؤون ديگر برتري دهد و عنان آنها را بدان بسپارد. شايد اين برآيند نيروها و كشش ها در او كه به سمت رهايي از ديكتاتوري تفكر ميل دارد! همان تعبير ديني نفس اماره باشد.

   به هر حال تفكر براي آنكه بار بياورد و در خدمت انسان دربيايد به ترجيح بر ساير شؤون نيازمند است و همين نياز ذاتي تفكر كه اجازه شراكت در بهره برداري از نفس را نمي دهد، باعث شده تا شأن تفكر در انساني كه در گير و دار ساير شؤونش «هنوز» مانده، در مهجوريتي فاجعه بار بيافتد و آنجا كه تفكر خود را جز به «حداقلي» نمي نمايد فكري وجود ندارد.

   با تمام اين اوصاف، هنوز براي تفكر و اساس نيازمان به فكر(دستاورد تفكر) دليلي كه حقيقتا رجحان تفكر را بر ساير شؤون انسان مشخص كند ارائه نكرده ايم.

   تفكر مهم است چون حيات ما و نه حيات كه موجوديت ما و هستي ما بدان بسته است. اساسا ما تا زماني «هستي»م كه تفكر داريم و متفكر. البته معناي هستي در اينجا نه آن معناي وجود داشتن در نفس الأمر كه معنايي اخص از آن است. منظور بنده از هستي و وجود در اينجا توجه به بعد وجودي و ادراك وجود خودمان است. ما هستيم چون تفكر داريم و چون مي دانيم كه هستيم. اين بزرگترين دليل و شايد با قابليت ترين دليلي ست كه مي توان براي سوق دادن خود به تفكر به دست داد. هستي و بودن ما در گروي تفكر است.

   و «آغاز» اين تفكر و تداوم هستي مان در گروي بودن چيزي ست كه بايد بدان فكر كرد و البته از جايي شروع مي شود.اين شروع قطعا با «سؤال اساسي و درست» است. و باز اينجا هم نه هر سؤالي شأنيت دارد كه آغازگر تفكر باشد كه آن سؤالي اولويت دارد كه در پي خلأ ناشي از عدم آگاهي به خودمان در ما شكل گرفته و ما را به چالش كشيده است. يعني پرسش يا پرسش هايي از خود براي شروع تفكر در خود و راجع به خود. و باز اين سؤال نه منشاي خارجي كه دقيقا و اساسا ناشي از خود تركيب وجود ما و نحوه تقدير و تركيب ماست.

   شروع تفكر از سؤال است و نه هر سؤالي كه براي تفكر آنچه بيش از هرچيزي مهم است و نه صرفا براي تفكر كه براي خود ما و هستي ما و تداوم بودنمان، نفس ما با همه موجوديتش مهم است. يعني تركيب انسان.

  البته هركسي هم نمي تواند با صرف توجه به اين سنخ سؤالات، يعني سؤالاتي با محوريت خود و درك حضوري از خود به دستاورد تفكر نائل آيد كه منظور بنده از سوال صرف توجه به «الفاظي كه ذاتا متصف به صدق و كذب نيستند»(قضاياي انشائي)، نيست! بلكه منظور آن حالت و احساس حضوري ناشي از برخورد با نفس و شؤون آن است كه در پي عمق بخشيدن و هرچه روشن تر كردن حقيقت ادراك از نفس است. با اين توضيح سوال مي شود دغدغه اي كه با ما درهم پيچيده مي شود و به راحتي رهايمان نمي كند و خواب شب را از ما مي ربايد و خوردن و آسايش را بر ما سخت مي كند و تا زماني كه اين ابهام و كم فروغي ادراك حضوري با ماست، راحتمان نمي گذارد. منظور بنده از سوال چنين حالتي كه باز به ادراك حضوري قابل درك است.

   شروع تفكر چنين احساسي ست و با داشتن چنين ديد و نگرشي به مقوله تفكر ديگر جايي براي پز دادن و ادعاهاي روشن فكر مآبانه نمي ماند كه تفكر از اساس تبديل به دغدغه اي اصيل و دردي سوزناك و در عين حال حياتي شده كه بودنمان و تداوم اين بودن در گروي داشتن و تازه كردن اين درد است.

   نکته مهم در آخر این مطلب این است که حتی اگر بارها و بارها هم دست به تفکر بزنیم، برای نوبت دیگری از تفکر بازهم نیاز به این دید و نگرش و تجدید دغدغه خواهیم داشت چراکه روش و اساس کار تفکر اینگونه است که باید دائما در معرض سوال قرار گیرد تا بار دهد لذا نقطه شروع همیشگی تفکر برخورد با سوال است.


امیر المومنین (ع): کفی بالمرء جهلا أن لایعرف قدره.{نهج البلاغه صبحی صالح-خ ۱۶}

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 مرداد1387ساعت 16:43  توسط ح.ص  | 

   دیشب در مراسم استقبال از اسرای آزاد شده بوسیله مقاومت اسلامی لبنان "حزب الله" که با حضور تعداد بسیار زیادی از مردم لبنان در ضاحیه برگزار شد، آنچه بیش از همه جلب توجه می کرد پوسترها و تراک هایی بود که روی آنها عکسی از سید حسن نصرالله دبیر کل جنبش مقاومت اسلامی به همراه نوشته ای چاپ شده بود. نوشته از این قرار بود:" وعدت فصدقت "(وعده داد و به وعده اش عمل کرد).

   سید حسن نصرالله به گواهی رسانه های داخلی صهیونیستی جزو تاپ تن(!)(Top 10's) راستگویان عالم به حساب می آید و اگر این عمل به وعده های خودش را، یا بهتر بگوییم پیش بینی های درست از آب در آمده او را با فرض صحیح رسانه های صهیونیستی، کنار هم بگذاریم، نتیجه می شود:" آغاز نابودی تشکیلاتی به نام اسرائیل بسیار نزدیک است. "

   در پایان جنگ سی و سه روزه ارتش رژیم صهیونیستی با حزب الله لبنان، عمده ترین تحلیل و یا واکاوی که در مورد شکست نظامی و سیاسی اسرائیل (همان تشکیلات رژیم صهیونیستی!!!) از دو طرف درگیر و خارج درگیری شد، آغاز روند فروپاشی برای خارجی های منطقه خاور میانه بود. یعنی دولت اسرائیل و حامیان منطقه ای و غیر منطقه ای آن.

   و باز طبق همان قیاس بالای خودمان: سید حسن نصرالله راستگوست و تا به حال هرآنچه گفته و نگفته یا به آن عمل کرده و یا عملی شده، اسرائیل براساس پیش بینی یکی از بنیان گذارانش بعد از اولین شکست زمینی خود شکست و فروپاشی اش حتمی می شود، سید حسن نصرالله تاکید کرده است: اسرائیلی که در منطقه دارای سلاح هسته ای است والله هی اوهن من بیت العنکبوت!(به خدا قسم که از تار عنکبوت سست بنیادتر است.)

   شکست اسرائیل شده است ترجیع بند تمامی تحلیل هایی که این روزها از منطقه خاور میانه مخابره می شود و ایضا پیش بینی های شکست های بعدی.

   پیروزی ملت لبنان را و به خصوص مجاهدین حزب الله لبنان را بر خود(!) تبریک می گویم. 


پ.ن:

این مطلب یک پیش بینی علمی مطرح در علوم استراتژیک(!!!) و یا علوم سیاسی و یا هر شاخه دیگری از علوم نیست! پس زیاد دنبال نقد آن نباشید! این مطلب از جنس همان "وعدت فصدقت" هاست!

-نیمه منطقی-فلسفی ذهنم(با عرض اجازه از رضا امیرخانی!!!) درگیر تحلیل ترکیب پارادوکسیکال "علوم سیاسی" شده که نیمه دیگر ذهنم که نمی دانم دقیقا چه جانوری ست! می گوید:"بخواب بابا!(البته مخاطبش همان نیمه منطقی-فلسفی ذهنم است!)" چراکه "علم" با آن اوصافی که در معرفت شناسی و فلسفه علم آز آن شده(اگر مدلول لفظ علم را همان مدلول لفظ science بگيريم) اساسا نمي تواند موصوف به "سياسي" شود! حالا طبق معمول اين موقعيت ها بگرديد دنبال پرتغال فروش!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 تیر1387ساعت 16:25  توسط ح.ص  | 

   گمان مي كنيم كه مسائل آنقدر پيش پا افتاده اند كه براي حل آنها دور هم جمع شويم و راه حل ارائه دهيم و آنگاه كه به بينش و شناخت رسيديم دست به عمل بزنيم. حال آنكه فراموش كرده ايم موضوع تمام اينها انسان است. انساني كه مختار است و عصيان گر و آگاه. تركيب همين سه ويژگي، تركيبي بوجود مي آورد كه سخت ترين معماها و مسائل حول اين موجود مطرح مي شود و پيچيده ترين موقعيت ها در گروي روبرو شدن با مسائل و دردها و چالش هاي او.

   انسان؛ تنهايي؛ درد؛ تاريكي و ظلمت؛ راه؛ انتخاب؛ عصيان؛ نور و هدايت؛ توهم؛ حقيقت و ... كه همگي گوشه اي از تعريف نشده هاي اويند و تعريف ناپذيرهاي او.

   و اما انسان؛ حتي پيچيده تر از تمام اين ها. اگرچه سعي كرده اند كه انسان را تكه تكه كنند و هرتكه اش را در جزيره اي در درياي علم بررسي كنند، اما انسان هويتي دارد كه اساسي ست و همانا در تركيب و كل بودن آن قابل حصول است و آنگاه كه او را و هر تكه اش را در گوشه اي بازخواني كنيم آن هويت اصيل و اساسي را از دست داده ايم.

   دردهاي انسان يكي دو تا نيستند و مقطعي نيستند كه براي آنها سيستم و نظام جامع بررسي! طراحي كنيم و راه حل ارائه دهيم. درد انسان در لفافه بودن در ناآگاهي به سر بردن است و تا زماني كه حجاب ها از سر راه اوبرداشته نشوند آگاهي معنا ندارد. آرامشي كه در آگاهي ست حتي قابل تصور نيست تا به لقاي آنهم دلخوش بود و درست همين جاست كه جايگاه مرگ و ضرورتش در طول مسير بودن انسان معنا مي يابد.

مرگ؛ ضروري ست چون انسان وسيع است و وسعت يافتن جز با مردن بدست نمي آيد. هزاران بار در طول زندگي مان از عالم و آدم مي شنويم كه دار دنيا محل ماندن نيست و ساده از كنار آن عبور مي كنيم. دار دنيا محل ماندن نيست! و عمق اين معنا را نمي يابيم مگر با دريافت مسخره بودن و پوچي اين طرز بودن! يعني زندگي!

   پوچي ها زماني رنگ مي بازند كه وسعت خود را ببيني و ببيني كه تمام اين هياهوي پررنگ زندگي فقط لايه اي رنگ است و فقط اصواتي ست كه از يك استريوي عظيم به نام دنيا در حال ساطع شدن است كه اگر لحظه اي گوش خود را بگيري داد و بيداد آن را نشنوي و يا لحظاتي را خلوت گزيني اختيار كني در مي يابي كه گند از اين بالاتر نيست.

   معناي اين حرف عرفان بازي و صوفي گري و خلاصه از دنيا بريدن نيست، بلكه ضرورت طرح مساله براي تفكر است و دريافت مسخره بودن دنيا! چراكه وقتي هياهو بالا گرفته و مسحور كننده است تنها راهي كه داري براي در امان ماندن از آن، لحظاتي سكوت و خاموشي و دور بودن از مظاهر آن است و زمينه پيدا كردن؛ و اساسا راز توصيه هاي پشت سر هم مذهب به تهجدهاي شبانه اين مساعد بودن زمينه سكوت و دوري از هياهو در شب است.

  زندگي اي كه با مرگ پيوندي نداشته باشد به همان اندازه در نيستي و پوچي فرو رفته كه اگر اساسا عالم تصادفي بود همان اندازه پوچ مي بود. و اين است كه مذهبي ها هم مي بينيم ايمانشان در اين روزگار جز سربار، چيزي برايشان به ارمغان ندارد. ايمان به مبدا و غيب، بدون داشتن مرگ آگاهي در بطن حيات، ابترست و جز سربار چيزي نيست. و لعنت بر اين زندگي.

   با اين ديد، قبرستان بيشتر براي انسان كارآيي پيدا مي كند تا كتابخانه! فكر جريان مي گيرد و تا كجاها كه نميرود. شايد هم نرود! و براي ما مثلا زنده ها! شايد هم اصلا نگيرد. چون مرگ را اساسا بعيدترين فرض موجود براي خود پنداشته ايم! حال آنكه نزديكي مرگ بر ما از خود ما به ما بيشتر است.

   اما مرگ هم حتي به خودي خود مسخره است! مرگي كه در پي خود اتصال با معاد را و اتصال با صاحب آن را نداشته باشد به اندازه زندگي فاقد مرگ، بي ارزش است و پوچ. حلقه اتصال انسان با مبدا به نحو تكاملي آن مرگ است و آنهم نه مرگ صرفا بيولوژيكي، كه مرگ به معناي سير و انتقال بعد ناديدني انسان به سمت مبدا هستي. توفّي؛ يعني ستاندن كامل. ستاندن روح و جان آدمي و سير دادن او به عالمي وراي اين عالم. و پرده هاي بي خبري را از سر راه فهم او برداشتن. ديدن ناديدني ها.

  اما مرگ ها هم طريقه و شيوه دارند. مرگ راحت، مرگ سخت؛ مرگ با عزت، مرگ در عين پستي و ذلت؛ مرگ سبز! مرگ سفيد، مرگ سرخ؛ ...

   و ترجيح آزادگان مرگ سرخ بوده و هست و...

اميد به ياري سالار شهيدان دارم و شايد داشته باشيم تا در اين سراي نيستي، دستي برآرد و وجودهاي به نيستي نشسته ما را برگيرد و ...!

(حوصله نوشتن بقيه مطلب را ندارم! اصلا حوصله فكر كردن به بقيه اش را هم ندارم!...)  

پ.ن:

- مطالبي را در رابطه با شهيد لاجوردي مي خواندم كه هرآنچه را در اينجا نوشته ام بي معني كرد.

- به يكي از غارهاي اطراف مشهد(غار مغان) رفته بودم. حدود يك ساعت و نيم يا دو ساعت در غار پيشروي داشتم. ظلمت مطلق. به معناي واقعي كلمه ظلمت. حتي ذره اي نور به داخل غار امكان نداشت كه بيايد. نزديك ترين حالت براي تعبير زندگي بدون خدا در آنجا براي انسان حاصل مي شود. حتي زندگي با وجود دين و بدون پيشوا!!!

  

 

+ نوشته شده در  شنبه 1 تیر1387ساعت 15:45  توسط ح.ص  | 

یکی از دوستان گفت: هدفت از وبلاگ نویسی چیه؟!

دیدم زیاد هدف مشخصی ندارم! گفتم: بی خیال وبلاگ نویسی می شم تا در معرض سوالت نباشم!!!

-------------------

پ.ن:

- الان حاضرم در معرض سوال اون دوست گرامی قرار بگیرم!(ساعت ۱۲:۵۹ ب.ظ ... )

+ نوشته شده در  شنبه 11 خرداد1387ساعت 20:6  توسط ح.ص  | 

... مى‏گفت: «در يكى از روزها كه با هم به سمت شيخان مى‏آمديم، در حالى كه دكمه‏هاى قبايش باز و سينه‏اش پيدا و گوشه‏ى عبايش در دست بود، ايستاد و گفت: بابا! -و همين تكيه كلامش بود- كسى كه در مقام اطاعت باشد، در همين دنيا هم از تهمت‏ها آزاد مى‏شود و همان‏ها كه متهمش مى‏كردند «اَلآنَ حَصْحَصَ الْحَقّ» مى‏گويند. بعد اين جمله را گفت كه تمام وجودم را گرفت، در حالى كه چشم‏هايش از اشك پر شده بود، خنديد كه؛ بابا! مردم زيادند و پر توقع و خدا يكى است و سريع الرضا. پس تو او را راضى كن، ديگران چيزى نيستند و سپس اين آيه را خواند: «ءَ اَرْبابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ اَمِ اللَّهُ الْواحِدُ الْقَهّارُ.»(يوسف، 39)

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 19:42  توسط ح.ص  | 

   در برخورد به خیلی از دوستانم در بسیاری از بحث هایی که آخر سر منجر به گفتمان از نوع عینی و فیزیکی می شود!!! همیشه یک پرسش باقی می ماند که اگر از روز اول!!! پاسخ آن داده شده بود، شاید شاهد این همه بحث توان فرسا و وقت تلف کن نبودیم!

   عمده بحثها حول این موضوع می چرخد که اساسا چرا باید رفتار دینی داشت و اگر دین هسته مرکزی تمام فعالیتهای بشر "باید" قرار گیرد، شروع و آغاز آن کجاست؟! آیا باید یک راست به سراغ کتاب رفت؟! و یا به منابع صادر شده از داعیان اصلی دین رفت؟! آیا تعلیم دین از توحید، نبوت و ... شروع می شود؟! اساسا روش دینداری چیست؟!

   آنچه در برخورد اول جلوی این سوال قرار می گیرد، بسته به اینکه چقدر شما در نظام حوزه "فاضل" شمرده شوید! این است که به کتاب و سنت مراجعه کنید، و با اعمال روش اجتهادی و اصولی، پاسخ سوالتان را استخراج کنید. در نگاه اول، شاید پاسخ درست باشد و این روش جواب دهد، اما در سطحی که اساسا حجیت چنین منابعی "به صورت برخورد اولی با مقوله دین" زیر سوال است، برخورد مجتهدانه که مبتنی بر اصول اجتهادی برای استنباط حکم برای عمل مستند به منابع واجد صلاحیت است هم به طریق اولی زیر سوال است.

   برای توضیح مطلب بالا، اینگونه مثال می زنیم که: تا زمانی که شما به ضرورت دین و وجود آن در مسیر زندگی انسان واقف نشده اید،و لذا عنوان دین دار حقیقتا بر شما صدق نمی کند(هرچند علی الظاهر در حکم افراد دین دار هستید!) عمل دینی معنی ندارد! لذا روشی هم که برای استخراج احکام برای عمل وضع شده، کارایی ای برای شما ندارد. و بالتبع، خود چنین منابعی در برخورد اول و در چنین زمینه ای حجیت ندارند. یعنی، منابع دست اول دینی، فقط در حد خبری هستند و بس. و باز تاکید می کنم که برای فضای پیشا دینی این قضیه صادق است. و الا اگر انسان، از هر کانالی به ضرورت دین برسد و یقین به این موضوع پیدا کند، آنگاه وجود منابعی متناسب هم ضروری ست و وجود چنین منابعی از حد یک احتمال هم بالاتر می رود! 

    لذا، دین، اولا به عنوان یک امر ضروری، حتی ضروری تر از حیات، باید در جایی خارج منابع برای انسان روشن شود، و در سایه آن وجود رابط، منبع وحی و اخبار در ایضاح وحی همگی ثابت شوند. اما این آغاز کجاست؟! در چه فضایی چنین زمینه ای ایجاد می شود؟!

   انتقادی که بر تبویب کتبی همچون "اصول کافی" وارد است از همین جا نشات می گیرد که معرفی مباحث دین و تبویب مباحث دین را با توحید آغاز گرده، در حالی که دین از هرجایی آغاز شود! قطعا از توحید آغاز نمی شود!

   در مورد قرآن بحث فرق می کند! چراکه قرآن کتابی ست که اگرچه با "بسم الله الرحمن الرحیم" شروع می شود، اما این تقدیم دلالت به معنای آغاز دین از "معرفی الله" نمی کند، کما اینکه آغاز نزول قرآن و آغاز حرکت عینی دین، با "اقرا باسم ربک الذی خلق" شروع شد، اما این آغاز وحی است، و پیامبر(ص) قطعا در مرحله قبل از وحی زندگی شریفشان، زمینه های چنین دعوتی را در خود ایجاد فرموده بودند، و یا خداوند متعال شرایط چنین رشدی را برای حضرت(ص) فراهم آورده بود. 

   اما سوال اصلی اینجاست، که این زمینه ها از کجا آمده اند و چگونه آغاز شده اند که انسان را در این حد بالا می آورد تا خود را مخاطب دعوت خداوند بداند و رو به دین آورد(فاقم وجهک لدین حنیفا فطرت الله التی فطر الناس علیها... ذلک الدین القیم) 

 -------------------------------------------------------------------------

**در پاسخ به دوست عزیزی که فرموده بودند:"((...  توی مطالبتان . بن بست ها را به جا نشان می دهید اما به راه حل ها که می رسد قافیه ها تان به تنگ می آید...))" باید عرض کنم بنده کار و حرفه و شغلم ایجاد سوال است! و البته پاسخ ها را زمانی می دهم که بدانم پاسخ حاضر و آماده بنده! باعث کم کاری دستگاه فکری افراد نمی شود! و مثل بعضی که دائم عادت کرده اند محصولات فکری خود را به خورد افراد بدهند ...!

    

+ نوشته شده در  شنبه 28 اردیبهشت1387ساعت 21:8  توسط ح.ص  |